دلنوشتهای برای دبستان دخترانه در میناب*
شهیدان دبستانی میناب
فیروزآباد (پانا) - دانشآموز خبرنگار پانا برای شهادت دانشآموزان مینابی دلنوشتهای را روایت میکند.
شهادت دختران معصوم و بیگناه میناب، هنور باورم نمیشود. بغضی که در گلو دارم سنگین است. چه کسی فکر میکرد امروز آخرین وداع دختران با مادرانشان باشد؟
هنوز روزه اولیها از خاطرات اولین افطارشان میگفتند که ناگهان آسمان شهرشان موشکی شد و جیغ و داد جای آن خندههای شیرین را پر کرد. خندههایی به اندازه مسیری که همان موشکها طی کردند.
وای یادم به خانم معلمها و آقا معلمها نبود؛ آنان که با مهر و عطوفت و همچون مادری مهربان و پدری دلسوز برای علم و دانش دانشآموزان تلاش میکردند، دیگر درکنارمان نیستند!
تنها آه و ناله خانوادههای این بچهها به گوشمان می خورد. مادری که به دنبال پیکر فرزند شهید خود می گردد. پدری که با تمام وجود اسم فرزند خود را به زبان میآورد که شاید زیر آن آوارها خبری از صدای کودکش باشد، همان کودکی که حالا باید خاطراتش را با خودش به خاک بسپارد.
عروسک هایشان دیگر مادری ندارند. خواهر و برادرهایشان دیگر کسی را ندارند که با دست نوازش برایشان لالایی بخوانند. دیگر صدای زنگ مدرسه و شور و شوق دانشآموزان شنیده نمیشود.
صدای موشکهایی که در گوش مردم حک شده، به وحشیانهترین صورت ممکن بر قلب مردم میناب خراشی زدند. کیف مدرسهات را زیر آوار دیدم. با خودم اندیشیدم ولی دلیل قانع کنندهای برای این سوگ ندیدم.
کجا رفتید؟ مادر دنبال چشمهای دختر و پدر دنبال صدایش است ولی مگر چیزی از قامت زیبایش مانده است؟ برای برادر، دیدن سیمای خواهرش تبدیل به رویا شده است.
من یسنا، دختر خبرنگار فیروزآبادی نهایت تنفر و انزجار خود را از این رژیم کودککش غاصب اعلام میکنم و منتظر انتقام گرفتن از این دختران معصوم سرزمینم هستم.
امشب با بغض و گریه سرم را روی بالشت میگذارم و به خدا التماس میکنم صبری به دل مادران و پدران این دختران بدهد که جای خالی آنها در اتاق خوابشان بدترین صحنهای است که پدر و مادر آنها تحمل میکنند.
همکلاسیهای عزیزم، دوستان مینابی من روحتان شاد باد... . ما دانشآموزان این مرز و بوم، این راهی که شما بنا کردید را ادامه خواهیم داد...!
ارسال دیدگاه