سحرهای بیداری و آرزوهای بزرگ یک نوجوان در ماه رمضان
فیروزکوه (پانا) - یک دانشآموز از حالوهوای سحرهای ماه رمضان میگوید: موقع سحر درهای آسمان باز است و دعاها مستجاب میشود. این روزها دلم میخواهد یک دعای بزرگ بکنم. نه برای موبایل جدید یا کنسول بازی، برای اینکه آدم بهتری بشوم و بتوانم به دوستی که کم آورده کمک کنم بدون اینکه کسی بفهمد.
سحر که تمام میشود، دوباره میخوابم اما انگار خوابهایم هم قشنگتر شدهاند. مادر میگوید موقع سحر درهای آسمان باز است و دعاها مستجاب میشود. نمیدانم چرا، اما دلم میخواهد یک دعای بزرگ بکنم. نه برای موبایل جدید یا کنسول بازی، برای چیزی دیگر. برای اینکه آدم بهتری شوم. برای اینکه پدر و مادر از من راضی باشند. برای اینکه توی مدرسه بتوانم به دوستی که کم آورده کمک کنم بدون اینکه کسی بفهمد.
ظهر که از راه میرسد، همه چیز فرق میکند. زنگ آخر مدرسه که میخورد، کیف و کتاب را سریع جمع میکنم. توی راه خانه، بوی کباب از این ور و بوی پلو از آن ور میآید. کوچه بوی مهربانی میدهد. انگار همه همسایه ها با هم قرار گذاشتهاند که امروز روز آشتی و صفا باشد.
مادرجان دم افطار که میآید، دلم عجله دارد اما یک جای دلم هم میخواهد این لحظات آخر روزه کمی آرامتر بگذرد. لحظهای که صدای اذان میآید و جرعه اول آب را میخورم، انگار تمام خستگی عالم از تنم بیرون میرود. با خودم میگویم "یک روز دیگر هم تمام شد. یک روز دیگر خدا به من جان دوباره داد."
بعد از افطار، توی بالکن ایستادهام و به ماه نگاه میکنم. ماه رمضان چه ماه بامزهای است. آدم را هم گرسنه نگه میدارد هم سیر. سیر از یک چیز که اسمش را نمیدانم. شاید همان آرامش باشد. پدر میگوید این روزها فرشته ها به زمین نزدیکترند. شاید به خاطر همین است که دلم اینقدر نرم شده. امشب که خوابم ببرد، حتماً یک لبخند توی صورت من است. چون فردا صبح دوباره سحر است، دوباره بیدار شدن، دوباره خدا.
ارسال دیدگاه