مسیر دلتنگی از بم تا بهشت کرمان:

روایت عکاسی که میان موج ارادت، خود را گم کرد

کرمان (پانا) - کرمان، سیزدهم دیماه ۱۴۰۴ ششمین سالگرد آسمانی شدن سردار سلیمانی، اما این بار با موجی از عشق که از همه مرزها عبور کرده بود. من، مهرشاد رستم‌پور، شاهد این حماسه بودم. روزهای ۱۱ و ۱۲ دی، لنز دوربینم میان سرمای نسبی و انبوهی از جمعیت که از صبح چهارشنبه تا نیمه شب شنبه متوقف نشدند، به دنبال ثبت لحظه‌ای از این ارادت جاودانه بود. این گزارش، تلاش من برای ترجمه آن سکوت پرمعنا و آن فریاد بی‌صدا به کلمات است؛ روایتی شخصی از سختی عبور و لذت ثبت.

کد مطلب: ۱۶۵۳۵۱۳
لینک کوتاه کپی شد
روایت عکاسی که میان موج ارادت، خود را گم کرد

اولین دقایقی که به «طریق‌القاسم» رسیدم، فهمیدم که کارِ خبر و عکاسی امروز، با تمام گزارش‌های پیشین فرق دارد. این فقط یک مراسم یادبود نبود؛ یک جابه‌جایی عظیم مردمی بود. جمعیت، از صبح چهارشنبه دهم دی، هر ساعت متراکم‌تر می‌شد تا جایی که در روز یازدهم، برای رد کردن یک متر، نیاز به التماس و خواهش از حاضران بود. در این میان، من باید با سختی، دوربینم را میان این دریا قرار می‌دادم؛ گاهی چندین دقیقه در یک نقطه می‌ماندم تا بتوانم از پیرزنی ناتوان که با هزار درد، خود را به مزار رسانده بود، یا از جوانی که با غیرت تمام، آمده بود تا بگوید «ما ادامه‌دهنده راهیم»، یک شات درست بگیرم. این سختی عبور، بهای دیدن این ایمان بود.

شاید در این روزها، وضعیت اقتصادی و سختی‌های معیشتی با دلار ۱۴۰ تومانی امروز بر دوش همه سنگینی می‌کرد. اما عجیب بود که این سختی‌های روزمره، ذره‌ای از شور زائران نکاست. من صحنه‌هایی دیدم که با هیچ منطقی قابل توجیه نبود؛ انسان‌هایی که با وجود تمام کمبودها، با تمام وجود آمده بودند تا بگویند: «حاج قاسم، ما هنوز وفاداریم.» این وفاداری، فراتر از هر تحلیل سیاسی و اقتصادی بود؛ یک تعلق قلبی پاک و مخلصانه بود.

در کنار سیل زائران، عشق‌ورزان دیگری بودند که در قامت خادم ایستاده بودند: موکب‌داران، آن‌ها بودند که با وجود تمام مشکلات، با عشق و بدون چشم‌ داشت، هرآنچه داشتند را در طبق اخلاص گذاشته بودند. این خدمت‌رسانی ظاهری نبود؛ پشت هر لیوان چای، هر تکه نان و هر کلام محبت‌آمیز، ارادتی واقعی به آن شهید نهفته بود. دمت گرم به هر کسی که با وجود تمام مشکلات اقتصادی، تنها با عشق به حاج قاسم، ایستادگی کرد و خدمت کرد.

اما پررنگ‌ترین تصویر در ذهنم، همین نسل جدید بود؛ بچه‌هایی که شاید عمری کوتاه در رکاب سردار نبودند، اما میراث‌دار پرچم او شدند. آن‌ها آمده بودند تا با صدای بلند اعلام کنند که «نسل سلیمانی» زنده‌ است و راهش ادامه دارد. این روحیه، نشان داد که شهادت نه پایان، که آغاز یک جریان قدرتمند است. وظیفه من به عنوان عکاس، ثبت این ادامه دادن بود، تا این حس به کسانی که نبودند، منتقل شود.

حالا که از آن سرمای دی و آن اقیانوس انسان فاصله گرفته‌ام، می‌فهمم که در این دو روز پرفشار، تنها یک عکاس نبودم؛ بلکه شاهد یک پیمان ناگسستنی بودم. سختی رد شدن دوربین، چشیدن سرمای دی و تلاش برای ثبت لحظات ناب، همه در برابر آن همه شور و اشتیاق، ناچیز بود.این گزارش، نه فقط یک خبر، بلکه بیانیه قلبی من، مهرشاد رستم‌پور است در ستایش مردمی که با تمام مشکلات، ایستادند تا بگویند: راهت ادامه دارد، سردار.

خبرنگار : مهرشاد رستم‌پور

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار