دلنوشته/
دومین سالِ بیتو بودن؛ یادداشتی برای آقاسید
ناحیه یک یزد (پانا) - دومین سال است که تقویم، ما را به همان شب سخت و پراضطراب میبرد؛ شبی که برای یک ملت، میانِ امید و بیم گذشت. حالا که در دومین سالگرد پرکشیدن آیتالله رئیسی ایستادهایم، فرصتی است تا دوباره مرور کنیم چگونه آن داغ، به درسی از جنسِ ایستادگی و خادمی برای ایران تبدیل شد.
اواخر اردیبهشت ماه بود و اوایل امتحانات ترم دوم؛ همان وقتِ دلشورهها..
درست هنگامی که ذهنمان با درس و فردا درگیر بود، خبری رسید که یکباره مارا از فضای درس و امتحان دور کرد و دلشورهای بزرگتر را در دلمان نشاند!
خبری که دلِ یک ملت را به هول و وَلا انداخت؛ خبر مفقود شدنِ آقاسید و همراهانش!
با خودم میگفتم:
یعنی کجا هستند؟
در چه وضعیاند؟
آیا حالشان خوب است؟
اصلا انگار آن موقع دغدغهی مردم شده بود رسیدن به جواب این سوالات.
آقاسید، میدانی؟
آن شب این ملت، یک چشمشان اشک بود و چشم دیگرشان، در انتظار دیدن رویِ سالمت از قاب تلویزیون..
هیچ میدانی که آن شب میلیونها نفر برای پیدا شدن و سالم بودنت، انواع ذکر و دعاها را خواندند؟
هرلحظه، کانالها چک میشد؛ اخبار ساعت به ساعت دنبال میشد و شنیدنِ هر جملهی (هنوز اثری پیدا نشده) نفسها را در سینه حبس میکرد.
ساعتها گذشت و خبری نشد؛ ما منتظر بودیم، منتظرِ سپیدهی صبح و خبر خوش..
انگاری خورشید آمادهی طلوع نبود و خبرِ خوش دلش نمیخواست به گوشمان برسد!
اما بالاخره آن شبِ سخت و طولانی به پایان رسید و خدا میداند که چه بر دلِ ملت نشست تا گذشت..
صبح، دیگر همه چیز مشخص شده بود؛ چه انتظار داشتیم و چه شد!
خبر قطعی شهادتت جگرمان را سوزاند.
باورش سخت بود، هنوزم باورش سخت است..
آن صبح، امتحانِ ما دیگر یک برگه نبود، لحظهای بود که یاد داد، آدم میتواند از شدتِ غمِ عزیزی بسوزد ولی با یاد و خاطرش محکم بماند.
حال، دو سال از آن شب و روز دردناک گذشت؛ اما شروعِ امتحاناتِ ترم دوم، هنوز هم مرا به همان شب و روز میبرد...
آقاسید، بیشک مزدِ خدمتِ خالصانهات، شهادت بود که نصیبت شد.
نمیدانم در میانِ آن جنگل و مه، چه به خدایت گفتی که این چنین عزیز شدی.
دعا کن برایمان؛ برای ایرانمان..
ارسال دیدگاه