۲۲ بهمن، نه فقط یک روز در تقویم که نبض تاریخ است
ناحیه دو یزد (پانا) - ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، روزی که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید و بساط نظام شاهنشاهی پس از ۲۵۰۰ سال برای همیشه برچیده شد. این روز، نقطه اوج ۱۰ روز حماسه آفرینی مردم از ۱۲ تا ۲۲ بهمن بود؛ روزی که اعلامیه بیطرفی ارتش صادر شد و حکومت پهلوی فروپاشید.
در رگهای امروز؛ تپشی آشنا میان خاکستر سالهای دور و شوریدنِ مردمی که خستگی را فراموش کردند. گویی هر کوچه، هر میدان، هنوز ردِّ قدم های بیشمار را در خود حفظ کرده؛ ردِّ کفشهایی که میدویدند تا به استقبال آزادی بروند.
صبح که میشود، خیابانها بوی متفاوتی دارند؛ بوی بهمن، بوی باروتِ ترکیده بر تنِ مجسمههای فرو ریخته، بوی سرودهایی که از پشت بلندگوهای خانهها تا آسمان رفت. یادم میآید پدربزرگ میگفت آن روزها برف سنگینی باریده بود، اما کسی سرما را حس نمیکرد. میگفت تهران یکپارچه موج شده بود، یکریال موج انسانی که خیابانها را چون سیل فراگرفت. میان این موج، زنانی با چادرهای گلدار و مردانی که دستهای پینهبسته را به سوی آینده دراز کرده بودند.
بیست و دوم بهمن، روایتِ عبور است؛ عبور از ظلمت به روشنایی، از سکوت به فریاد. آن روزها، واژه «نه» در گلوی ملتی مانده بود که سالها فقط «بله» شنیده بود. اما در آن بهمن، همه چیز تغییر کرد؛ دیوارها ترک خوردند، دروازهها گشوده شدند، و ملتی که تصورش را نمیکردند، از خاکستر خویش برخاست. فراموش نمیکنم روایتِ پیرمردی را که میگفت: «تا صبح نخوابیدم. صداها از همه طرف میآمد. یکریال اللهاکبر... انگار زمین و زمان داشت با هم همنوا میشدند.»
امروز، پس از این همه سال، بیست و دوم بهمن چون آیینهای است در برابرمان؛ میشود در آن نگاه کرد و خود را دید. شاید ظاهر خیابانها تغییر کرده باشد، شاید علم و تکنولوژی آمده، شاید نسل ما با واقعیتهای دیگری روبهروست، اما آنچه در این روز جاری است، بیش از هر چیز، یادآوریِ یک هویت مشترک است. هویتی که نه در شعار که در انتخابِ یک ملت رقم خورد؛ در روزهایی که سرنوشت یک کشور در مشت مردمش بود.
چه زیباست مردمی که هر سال، با پای پیاده، با ویلچر، با کالسکه کودک، با عصای سالمندی، به خیابان میآیند تا بگویند هنوز «ما»یِ جمع را از یاد نبردهاند. گویی راهپیمایی بیست و دوم بهمن، هر سال تجدید میثاقی است با آن روزهای دور؛ با آن عکسهای سیاه و سفید که اینبار رنگی رنگی شدهاند. کودکان دیروز، امروز پدران و مادرانی شدهاند که دست فرزندانشان را گرفتهاند و به آنان یاد میدهند آزادی یعنی چه.
اما بیست و دوم بهمن، برای من، فراتر از سیاست و مناسبات قدرت است. برای من، این روز روایتِ مادری است که پسرش را در جنگ گم کرد، اما هر سال با چشمانی اشکبار در راهپیمایی شرکت میکند. روایت کارگری که اعتقاد دارد صندوق رأی، همان جایگاهی است که میتواند اعتراضش را ثبت کند. روایت معلمی که در کلاس درس، از شجاعت نسل گذشته میگوید و امیدوار است نسل آینده، پاسدار آن شجاعت باشد.
این روز، شبیه همان درختی میماند که هر سال، بیاعتنا به فصلها، بهارش را گم نمیکند. شاید برخی از شاخههایش خشک شده باشند، شاید برخی ریشهها آسیب دیده باشند، اما تنهاش هنوز ایستاده است. این ایستادن، نه از سر عادت که از سر باور است؛ باور به اینکه یک روز، مردمی توانستند تاریخ را تغییر دهند و امروز نیز میتوانند.
آری، بیست و دوم بهمن، فقط یک روز تاریخی نیست؛ روایتی است ناتمام از مردمی که تصمیم گرفتند قهرمان قصه خودشان باشند. و این قصه همچنان ادامه دارد.
ارسال دیدگاه