دلنوشته/
در خلوت اعتکاف؛ از «توقف زندگی» تا ندای «العفو»
ناحیه دو یزد (پانا) - سکوتی که در مسجد فرا میگیرد، نه سکوت عادت، که نفسهای یک تولد تازه است؛ جایی که زندگیمان را «نگه میداریم»، از خود میگریزیم و گام به گام به او نزدیکتر میشویم.
از وقتی وارد مسجد شدم،حال و هوایم عوض شده،احساس می کنم دکمه نگه داشتن زندگیم رو زده ام و از همه درگیری های مختلف آزاد شدم.هر ثانیه ای که میگذرد،احساس می کنم یک قدم به خداوند باری تعالی نزدیک شده ام.
هر کسی به کاری مشغول است،گروهی با هم درحال قرائت زیارت عاشورا و قرآن هستند،افرادی هم در حلقه های معرفتی شرکت می کنند،عده ای هم با جمع شدن دور هم محفل اشکی خودمانی ایجاد کرده اند و هر کسی چند بیتی برای اباعبدالله و دیگر ائمه اطهار می خواند و بقیه سینه می زنند.
اینجا جایی هست که فرصت داری فقط به خودت و خدای خودت فکر کنی،نه چیز دیگری...
در روز آخر اعتکاف،ندای العفو سراسر مسجد را فرا گرفته است،همه حال و هوای عجیبی دارند،یک حسی بین خوف و رجاء،هم ترسی که نکند با خارج شدن از مسجد خدا را فراموش کنیم و هم امیدی که به خدای مهربانمان داریم تا همیشه مراقب و مواظب ما باشد و ما را از درگاهش بیرون نکند.
لحظات آخر همه با چشم های بارانی و دل های شکسته همدیگر را بغل می کنند و حلالیت می طلبند.
ارسال دیدگاه