روایتی از یک شهیدِ خبرنگار

سوژه‌ای که از پشتِ لنزِ دوربین به ابدیت رسید

گیلان(پانا)_روایتِ پیشِ رو، شرحِ پیوند با شهید محمد حسین عزیزی است؛ کسی که در میانِ اخبار و روایت‌ها، لبخندش را به عنوانِ سندِ مظلومیت و صلابت به یادگار گذاشت.

کد مطلب: ۱۷۳۷۵۲۹
لینک کوتاه کپی شد
سوژه‌ای که از پشتِ لنزِ دوربین به ابدیت رسید

شاید در ابتدا فکر می‌کردم قرار است فقط با نامِ یک شهید آشنا شوم، اما جستجوی من به جوانی رسید که دوربینش را برای ثبتِ حقایقی فراتر از زمین، زمین گذاشته بود. روایتِ پیشِ رو، شرحِ پیوندِ من با شهید محمد حسین عزیزی است؛ کسی که در میانِ اخبار و روایت‌ها، لبخندش را به عنوانِ سندِ مظلومیت و صلابت به یادگار گذاشت.

همه چیز از یک پیام ساده شروع شد؛ پیامی که در میان انبوه نوشته‌ها، انگار با هدفی خاص به دستم رسیده بود. در آن پیام نوشته شده بود: «حرف اول اسمتان هر چه شد، برای آن شهید صلوات بدهید.»

جمله‌ای که در نگاه اول شاید یک توصیه اخلاقی به نظر برسد، اما در قلب من، تکانی ایجاد کرد. ناخودآگاه، به دنبال حرف اول اسم خودم گشتم: «م». انگار در جستجوی پیوندی میان من و آن قهرمان گمنام بودم و آنجا بود که با نامی روبرو شدم که از همان ابتدا، سنگینی و شکوهِ خاصی داشت: محمد حسین عزیزی.

نمی‌شناختمش. نه در لیست شهدایی بود که میشناختم و نه در یاد و خاطره ای. با کنجکاوی و نوعی هیجانِ پنهان، گوگل را باز کردم. می‌خواستم بدانم این «م» که با «م» من یکی شده، چه کسی بوده است؟ 

اولین تصویری که بر صفحه‌ام نقش بست، تعجب برانگیز بود. او یک جوانِ رعنا بود؛ اما نه هر جوانی. او با چهره‌ای خندان، گویی در میانه‌ یک شادیِ ابدی، به دوربین چشم دوخته بود. ابتدا فکر کردم اشتباه شده، شهیدی که من دنبالش بودم کجا و این جوان کجا؟ اما نه......زیر تصویرش نوشته شده بود: «شهید گیلان، شفت... محمد حسین عزیزی». لبخندش چنان واقعی بود که گویی می‌خواست به من بگوید: «نگران نباش، من در آرامش هستم.»

اما داستان اینجا تمام نمی‌شد. جستجوهای بعدی مرا به دنیای دیگری برد؛ دنیای رسانه. فهمیدم او تنها یک جوانِ ساده نبود؛ او یک خبرنگار بود، کسی که با دوربین و قلم، می‌خواست حقیقت را به تصویر بکشد. اما تقدیر، او را از جبهه‌ خبر، به سوی حقیقت نگار عالم برد.

در روایت‌های منتشر شده، به نقل از کادر درمان که در لحظات حساس با او در ارتباط بودند، او را جوانی می‌دانند که با وجود ارباً ارباً بودن در هنگام شهادت، لبخند معصومش بر لب هایش بود. او در میانه چالش‌های زندگی و در مسیر رسیدن به حق، ایستادگی کرد. روایت‌ها از او جوانی می‌گویند که حضورش حتی زمانی که شهید شده بود، گویی بوی آرامش و ایمان می‌داد

گاهی، یک پیام ساده یا یک حرفِ مشترک، دریچه‌ای به سوی یک جهانِ بی‌کران از معناست. من به دنبال نامی گشتم، اما با یک "زندگی" روبرو شدم.زندگی که دشمن حق بودن را از آن گرفت. محمد حسین عزیزی، با آن لبخندِ خندان و آن نامِ ماندگار، به من آموخت که مرگ، پایانِ یک داستان نیست؛ بلکه آغازِ حکایتی است که در لبخندهای ماندگار و در نام‌هایی که با خونِ شهادت نوشته شده‌اند، جاودانه می‌ماند. شاید من او را نمی‌شناختم، اما از آن لحظه به بعد، هر بار که نامی با حرف "م" می‌شنوم، یاد آن لبخندِ گیلانی و آن خبرنگاری می‌افتم که با دوربینش، حقیقت را در ابدیت جستجو کرد.

خبرنگار : مهدیس پور رضا

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار