روایتی از عشق، عقیده و خدمت

گلستان(پانا)_وقتی عشق، چون رودخانه‌ای جاری در رگ‌هایمان می‌شود، عقیده، فانوس دریایی راهنمایمان در دریای زندگی می‌گردد و خدمت، شکوفایی گل‌های خوشبختی بر شاخسار باورمان، آنگاه است که معنای واقعی زندگی را در آغوش می‌کشیم و طعم شیرین انسانیت را می‌چشیم.

کد مطلب: ۱۷۰۲۳۰۵
لینک کوتاه کپی شد
روایتی از عشق، عقیده و خدمت

مرد میانسال وسط اتاقش، جلوی آینه‌ی قدی ایستاده‌ است و درجه‌هایش را مرتب می‌کند. دستی به ریش‌های لَخت و نرم و نیمه‌بلندش می‌کشد و با خودش فکر می‌کند که چقدر دنیا زود می‌گذرد! کی این‌ ریش‌ها درآمد و کی سفید شد؟ عطر را از جیبش برمی‌دارد و به رگ‌های ورم‌کرده‌ی مچ دست و گردن و گونه‌هایش می‌زند. دوست دارد وقتی با کسی دست می‌دهد و بغلش می‌کند، طرف بوی او را بگیرد، حالا چه بپرسد که «حاجی‌ این عطرت اسمش چیه؟ از کجا گرفتی؟» چه نپرسد. چه فرقی دارد؟ لباس سبز پاسداری‌اش را با دقت مرتب می‌کند و دستی روی تیزی خط اتوی آستینش‌ می‌کشد. دوست ندارد پشت سرش بگویند پاسدارها شلخته‌اند و فلان و بهمان. شانه‌ی چوبی را به موهای برف‌نشسته‌اش می‌کشد و مرتبشان می‌کند. یادش که می‌افتد دشمن برای سرش جایزه گذاشته، دوباره لبخند می‌زند. یاد مادرش می‌افتد که تکیه‌کلامش‌ «دور سرت بگردم» بود.

یک‌بار فلان امیر ارتش از این نظمِ در پوشش و‌ سروقت‌آمدنش‌ تعریف کرده بود و گفته بود که «سردار شما سربازی‌ت رو ارتش نبودی احیاناً؟» نخواست یا نشد که بگوید من سربازی را پیش مادرم بوده‌ام. خدمتم را هم نوروز سال ۱۴۰۵ در ۲ سالگی‌ام، کنار مادرم شروع کرده‌ام؛ آن روزهای سخت جمهوری اسلامی وقتی رهبرِ شهید در آخرین وصیتش گفته بود «خدا این مردم را مبعوث می‌کند» و مادرش تمامی شب‌های آن روزهای سخت را در خیابان مانده بود پای عقیده‌شان.. مادرش در خیابان و پدرش در میدان! جواب امیر ارتش را نداد و فقط لبخند زد. از همان لبخندها که مادرش یادش داده بود.

 

خبرنگار : معصومه سلطانپور

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار