حریم سایه ها: عاشقانه ای در سکوت
بانه (پانا) - این بار می نویسم از حریمی که نه دیوار دارد، نه در....حریمی از نور و سکوت، میان من و او...
شب اول:
هنوز پاهایم بوی خیابان های شلوغ می دهد. ذهنم، بازاری ست از صداهای نا تمام. گوش می دهم ....سکوت اینجا آنقدر غریب است که خودش صدایی دارد، مانند پچ پچ برگ های خشک زیر پای فرشتگان،روبه روی محراب که می نشینم، انگار آینه ای بزرگ در برابر من است، اما تصویرم را نشان نمی دهد. تصویر «آنچه باید باشم» را نشان می دهد، و من، پس از سال ها، خود آنگونه که باید باشم می بینم...و می گریم.
روز دوم:
نور از پنجره های رنگی مسجد، روی صفحات قرآن می رقصد.هر آیه، کوچهای است به سوی «الا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القُلُوب» این را با لب میخواندم، امّا امروز با قلبم میخوانم. امروز که قلبم خود واژهای از یاد او شده است. غذای سادهی سحری را که میخورم، مزهی نان و پنیر، مزهی زندگیِ بیحاشیه را میچشم. زندگیای که لازم نیست پیچیده باشد تا زیبا شود.
شب سوّم:
سحر نزدیک است و در این تاریکی مقدس، ستارهای در درونم طلوع کرده. همهی خاطرات، آرزوها، ترسها و اشتباهاتم را آوردهام و در این حریم، روبهروی محراب چیدهام و یکی یکی آنها را برمیدارم و به دستان نامریی او میسپارم. دعاهایم دیگر فهرست درخواست نیست. گفتوگویی است عاشقانه. گاهی سکوت میکنم و او پاسخم را به نسیم سحری حواله مینماید. گاهی اشک میریزم و او اجابتم را در آرامشی شیرین مینشاند.
و اکنون ...
اذان سحر، مثل رودی از نور، فضای مسجد را پر میکند.
بر میخیزم.
پاهایم سبکتر از سه روز پیش است اما دلم وسعت یافته و عمق نگاهم واضحتر گشته.
میدانم فردا به دنیایی باز میگردم که هنوز شلوغ است اما من دیگر آن آدم شلوغ نیستم. در گوشهای از وجودم، مسجدی ساختهام. مسجدی بیدیوار که همیشه معتکفش خواهم بود و هر گاه زندگی بغض کرد و دنیا تنگ شد، به همان مسجد درونی پناه میبرم ... و در سکوت، با او دوباره نجوا مینمایم.
ارسال دیدگاه