برای شهید ناو دنا
روزی هم نوبت من است که به مقصد برسم
تهران (پانا) _ هوا، هوای دلهره و اضطراب است. مادر میگوید زود برگرد. این روزها، روز در خیابان ماندن نیست. دیر بیایی، من دلشوره میگیرم. من تحمل دلشوره مادر را ندارم و میگویم که زود برمیگردم آرام جان.
به طرف تماشاخانه سنگلج به راه میافتم. خیابان حافظ را که رد میکنم روی یک بیلبورد بزرگ نوشته است: «مسافران کشتی دنا به مقصد رسیدند» من دلم میگیرد و ساده به یاد میآورم که روزی هم نوبت من است که به مقصد برسم. اما راه من کجا و مقصد آنان کجا؟ با خود میگویم، اصلا از امروز به بعد هرکس که دل به دریا زد، برنده است. نرسیده به میدان حسن آباد، حالا، بنرهایشان به چشمام میخورد.
روی بنرها، عکسهایشان است. سنی ندارند. من دلم میگیرد. مثل همان روز که خبر دختران میناب را شنیدم و دلم گرفت، اسامی آسان آنان را زیر لب میخوانم، عباس، علی، ابوالفضل و ... نمیدانم چرا یاد همان صد و هفتاد و پنج اسیرِ غواصِ دست بسته جنگ میافتم که آن روز در میدان بهارستان و در تابوتی ساده دیدمشان و آن روز هم دلم گرفت. حتی آن روز و در راه برگشت به خانه به خود گفتم دیگر از این بدتر نمیشود. هرچه معصومیت و مظلومیت است، آن غواصان یک تنه به دوش کشیدهاند. در همین افکار و عوالم هستم که روبهروی یکی از بنرها میایستم. راستش را بگویم نمیایستم، خشکم میزند. بنر درست سر خیابان بهشت است. سرم را کمی برمیگردانم، در تماشاخانه سنگلج را هم میبینم. باز به بنر خیره میشوم و به سالهایی دورتر میروم.
سال، حدود سال شصت و دو و شاید شصت و سه بود، آن روزها، شبها پدر با یک روزنامه و پاکتی سیب سرخ به خانه میآمد، شبهای اسفند که شاید گلدان شقایقی و شاید خبری از خرید روز جمعه عید به ما میداد.
من دبستانی بودم و معلم جریمههای مشق باغچهبان را برای کل ایام عید به ما میداد، مادربزرگ میگفت این کودکان دستشان تاول میزند اینقدر مشق مینویسند و ما کماکان مینوشتیم. من به روزنامه از همان دوران کودکی علاقه بسیار داشتم. مینشستم و صفحات بزرگ آن را کنار چراغ علاالدین ورق میزدم. یکی از صفحات مورد علاقهام، صفحه ترحیم بود. پدری مهربان، برادری دلسوز، مادری فداکار و در آخر هم در زیر عکس رنگ و رو رفته و سیاه و سفید آنان، تاریخ و نشانی محل عزا را مینوشتند. گاهی هم در بالای کادر با حروف درشت مینوشتند «شهید» و به مادر و پدر داغدارشان تسلیت میگفتند. مادربزرگ خواندن صفحات ترحیم را ممنوع کرده بود، میگفت شگون ندارد، اما من میخواستم بدانم چه کسانی و چرا دم روزهای عید عازم سرزمین نور میشوند. ساده گمان میبردم اختیار دست خودشان است، بعد با خود میگفتم کاش برای عید میماندند، مادرانشان گناه دارند، کاش بعد از عید میرفتند و راستش کمی لجم میگرفت و در همین عوالم بودم که باز مشقهای نانوشتهام سراغم میآمد و آسمان هم بارانی بود. درست مثل همین الان که دارم این یادداشت و کلمات را مینویسم. آن روزها هم صدای آژیر میآمد و شاید صدای انفجاری، مثل همین روزها که صدای آژیر نمیآید و باز هم صدای انفجاری به موبایلم پیامکی میآید. مادر است میگوید «صدای انفجار آمد کجایی ؟»من گریهام میگیرد.
باز به عکس زل میزنم و این بار بلند تر گریهام میگیرد . بر روی بنر نوشته است: «جاویدالاثر شهید رضا رک جان»... شهید بهزیستی
یعنی او در بهزیستی بزرگ شده است؟ یعنی او نه پدری و نه مادری دارد که عزایش را بگیرند و یعنی او همینقدر به اندازه سادگی این کلمات مظلوم بود؟ بدم میآید از واژه ماضی برای کسان استفاده کنم.
با خود فکر میکنم شاید به همین دلیل ساده است که خدا خواست در مسیر مقصد نور و کشتی دنا او مفقود شود تا شادی خود خدا او را در آغوش بگیرد. باز دلم برایش میسوزد. به او میگویم من برادر تو، اگر در سرزمینی دیگر تو را دیدم دست تو را میگیرم و خوب میدانم آنقدر مرتبه او بلند است که او باید دست من و بسیاری از منها را بگیرد تا از پل صراط و عرش کبریا به سلامت بگذریم. از مسیر سنگلج دور میزنم، اشکهایم را پاک میکنم. مادر به من یاد داده است برای هیچ سلحشوری نباید گریست و به او فکر میکنم که حالا رضا در بهشتها در کنار صاحب نامش، همان مهربان خراسانی، مسافر خواب و دریا و باران شده است، مثل همین بارانی که همین حالا میبارد.»
ارسال دیدگاه