یادداشت/
طنین گام های دلتنگی، از بلوار نور تا حریم ظهور
قم(پانا) - بلوار پیامبر اعظم (ص)، این شاهراه پیوند میان دو حرم نورانی، در روز اربعین، نه یک خیابان، بلکه مسیری است که عاشقان در آن با آرزوهای بسیار گام بر میدارند.
در هیاهوی تقویمها، روزی میرسد که گویی زمین و زمان، همنوا با ضربآهنگ قلبهای مشتاق، جانی دوباره میگیرد. بلوار پیامبر اعظم (ص) در قم، این شاهراه پیوند میان دو حرم نور، در روز اربعین، نه یک خیابان، که طریق است؛ مسیری که در آن با آرزوهای بسیار گام بر میدارند.
این نقطه، همان جایست که جاده به افق گنبد فیروزهای جمکران گره میخورد، وروایتگر قصهای است از جنس جاماندن؛ اما نه به معنای دور ماندن بلکه به معنای قرار گرفتن در مدار عاشقی .
در این میان سیل جمعیتی که در این مسیر کشیده شده، تصویر نوجوانانی که با بیرقهای کوچک به دوش، در کنار پدران و مادرانشان گام برمیدارند، تماشایی است. آنان که شاید طعم خاک کربلا را نچشیدهاند، اما در عمق نگاهشان، تصویری از آن بیابان بلا نقش بسته است.
نوجوان دانشآموزی را میبینی که با شوری وصفناپذیر، موکب به موکب میدود تا عطش رهگذران را با قطرهای آب سیراب کند؛ او اینجا خادم کوچک حسین است و در پس چهرهی معصومش، انگار عهد میبندد که روزی خودش، زائر اصلی آن حریم دوردست باشد. خندههای کودکانه در میان غبار خستگی راه، نوید رویش نسلی را میدهد که عشق به اباعبدالله، در خونشان جاری است.
اما در این میان، چهرهی سالمندان، روایتگر صبوری است. قامتهای خمیده اما استوار، عصاهایی که گویی ستونهای محکم این پیادهروی هستند، و دستانی که لرزان، اما با ایمانی راسخ، رو به سوی جمکران بلند شدهاند. پیرمردی که با هر گام، ذکر یا حسین بر لب دارد و با هر تپش قلب، یاد جوانیاش را در مسیر عشق مولا زنده میکند.
سالمندان در این مسیر، راویان سکوت هستند. آنها نه با سخن، که با حضور پررنگشان، به نسل جوان درس ایستادگی میدهند؛ درسی که میگوید عشق به حسین (ع)، نه سن میشناسد و نه توانِ جسمی، تنها خواستن میخواهد و دل شکسته .
بلوار پیامبر اعظم (ص) در این روز، تجلیگاه همدلی است. اینجا صدای ضجهی یک مادر، با نوای طبل گروه سرود نوجوانان در میآمیزد. اینجا مرز میان افراد فرو میریزد. پیر و جوان، در کنار هم، غباری که بر کفشهایشان نشسته را توتیای چشم میکنند. وقتی نسیم بیابان میوزد و بیرقهای سرخ و سیاه را در پهنهی آسمان قم به رقص درمیآورد، هر رهگذری حس میکند که گویی در میانبر رسیدن به کربلاست.
آری، ما جاماندگانیم؛ اما این جاماندن ، مدال افتخاری است بر سینهی آنان که در هوای کربلا، خاک وطن را به شوق دیدار یوسف زهرا (س) در جمکران، زیرِ گامهای خود گرفتهاند. این مسیر، تمرین نتظار است. هر گامی که به سمت جمکران برداشته میشود، فریادی است خاموش که: «ای مولای ما! اگر در کربلا نبودیم تا یاریاش کنیم، امروز در مسیر رسیدن به تو، همپای یاران تو ایستادهایم.»
و شب که فرامیرسد، وقتی نور چراغهای موکبها با نور ستارگان در آسمان یکی میشود، بلوار پیامبر اعظم (ص) آرام میگیرد؛ اما قلبها هنوز میتپند. اینجا، در آستانهی مسجد مقدس جمکران، همهی این گامهای خسته، به یک مقصد میرسند: «خداوندا! این خدمت اندک را از ما بپذیر و مقدر کن که پایان این طریق، وصال به یار باشد.»
جاماندهایم، اما چه جاماندنی! که در دل این جاماندن، شعلهای افروختهایم که گرمایش تا کربلا میرسد.
ارسال دیدگاه