پانا گزارش میدهد؛
از نیمکتهای چوبی تا مدرسه کودکان کار؛ وقتی سینما پای تخته سیاه میایستد
تهران (پانا) - مدرسه در سینمای ایران فقط ساختمانی با چند کلاس، تخته سیاه و زنگ تفریح نیست؛ گاهی تصویری کوچکشده از جامعه است. جایی که دوستی، اضطراب، فقر، تبعیض، مسئولیتپذیری و آرزوهای کودکان کنار یکدیگر قرار میگیرند. از دانشآموز نگران «خانه دوست کجاست؟» تا خواهر و برادر دونده «بچههای آسمان» و کودکان کار فیلم «خورشید»، فیلمسازان ایرانی بارها از پشت نیمکتها به جهان کودکان نگاه کردهاند؛ جهانی که در ظاهر ساده است، اما پرسشهایی جدی درباره شیوه آموزش و زندگی اجتماعی پیش روی بزرگترها میگذارد.
زنگ مدرسه در سینمای ایران بارها به صدا درآمده است؛ یکبار برای آغاز نخستین روز تحصیل، یکبار برای تحویل مشق شب، زمانی برای فرار از تنبیه و گاهی برای یافتن راهی به سوی آینده. در این فیلمها، مدرسه تنها محل درسخواندن نیست؛ دانشآموزان در راهروها، حیاطها و کلاسهای آن، ترس، شادی، رقابت، همدلی و معنای مسئولیت را تجربه میکنند.
سینمای کودک و نوجوان ایران، بهویژه در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، توانست با روایتهایی ساده و کمهزینه، تصویری ماندگار از زندگی دانشآموزان به وجود آورد. بسیاری از این آثار بدون استفاده از بازیگران مشهور، جلوههای ویژه یا داستانهای پیچیده ساخته شدند؛ اما به دلیل صداقت، نگاه انسانی و توجه به جزئیات زندگی کودکان، در حافظه سینمای ایران باقی ماندند.
مدرسه؛ جامعهای کوچک در قاب سینما
مدرسه یکی از نخستین محیطهایی است که کودک در آن، زندگی جمعی را بیرون از فضای خانواده تجربه میکند. ورود به کلاس، نشستن کنار همکلاسیها، رعایت نظم، انجام تکالیف، روبهروشدن با معلم و پذیرفتن مسئولیت، بخشی از تجربه مشترک بیشتر کودکان است. به همین دلیل مدرسه برای فیلمساز، فضایی آشنا و در عین حال پر از موقعیتهای داستانی است.
در سینمای ایران، مدرسه گاهی مکانی امن برای یادگیری و دوستی و گاهی محیطی همراه با ترس، تنبیه و اجبار بوده است. بعضی آثار، کلاس درس را از زاویه نگاه مدیر و معلم روایت کردهاند؛ اما فیلمهای ماندگارتر معمولاً دوربین را همسطح کودکان قرار دادهاند. در این فیلمها، اتفاقی که از نگاه بزرگترها کوچک و کماهمیت است، ممکن است تمام جهان یک دانشآموز را تحت تأثیر قرار دهد.
گمشدن یک دفتر مشق، نداشتن کفش، شکستن شیشه کلاس یا نصب یک روزنامهدیواری، شاید برای بزرگترها اتفاقهایی معمولی به نظر برسند؛ اما سینما نشان داده است که همین مسائل کوچک، از نگاه کودک میتوانند به بحرانی بزرگ تبدیل شوند.
«مدرسهای که میرفتیم»؛ مدرسهای شبیه جامعه
یکی از آثاری که تقریباً تمام روایت خود را در محیط مدرسه پیش میبرد، فیلم «مدرسهای که میرفتیم» ساخته داریوش مهرجویی است. این فیلم در سال ۱۳۵۹ و با الهام از داستان «حیاط پشتی مدرسه عدل آفاق» نوشته فریدون دوستدار ساخته شد؛ اما نسخه اصلاحشده آن حدود یک دهه بعد امکان نمایش عمومی پیدا کرد.
داستان در مدرسهای به نام «عدل آفاق» میگذرد. تعدادی از دانشآموزان روزنامهدیواری تهیه کردهاند، اما محتوای آن با مخالفت مسئولان مدرسه روبهرو میشود. ماجرایی که در ظاهر درباره یک روزنامهدیواری ساده است، به تقابل میان دانشآموزان و مدیریت مدرسه تبدیل میشود.
در این فیلم، مدرسه تصویری کوچکشده از جامعه است. مدیر، ناظم، معلم و دانشآموز هرکدام جایگاه و قدرت متفاوتی دارند. دانشآموزان میخواهند نظر خود را بیان کنند، اما ساختاری که باید زمینه رشد و خلاقیت آنان را فراهم کند، در برابرشان میایستد.
«مدرسهای که میرفتیم» نشان میدهد آموزش فقط انتقال مطالب کتابهای درسی نیست. مدرسه باید جایی برای تمرین گفتوگو، مشارکت و بیان عقیده نیز باشد. روزنامهدیواری دانشآموزان در این فیلم، تنها چند کاغذ روی دیوار نیست؛ نشانهای از میل نوجوانان به دیدهشدن و جدی گرفتهشدن است.
نام «عدل آفاق» نیز معنایی کنایهآمیز پیدا میکند. مدرسهای که نام عدالت را همراه دارد، در عمل باید با مسئله پذیرش صدای دانشآموزان روبهرو شود. مهرجویی از فضای محدود یک مدرسه استفاده میکند تا درباره موضوعهایی بزرگتر مانند قدرت، آزادی بیان و مسئولیت اجتماعی حرف بزند.
«اولیها»؛ اضطراب ورود به دنیایی تازه
عباس کیارستمی از مهمترین فیلمسازانی است که بارها به دنیای کودکان، مدرسه و نظام آموزشی پرداخته است. در فیلم مستند «اولیها» محصول سال ۱۹۸۴ میلادی، دوربین او نخستین مواجهه گروهی از کلاساولیها با محیط مدرسه را دنبال میکند.
روز اول مدرسه برای بزرگترها ممکن است شروع یک مرحله عادی از زندگی تلقی شود، اما برای کودک، ورود به جهانی ناشناخته است؛ جهانی با قوانین تازه، چهرههای ناآشنا، ساعتهای مشخص و فاصلهای ناگهانی از خانواده.
در «اولیها»، گریهها، سکوتها، پاسخهای کوتاه و رفتارهای بیپیرایه کودکان، بخش اصلی روایت را تشکیل میدهند. کودکانی که تا پیش از آن بیشتر وقت خود را در خانه سپری کردهاند، اکنون باید در محیطی عمومی قرار بگیرند و یاد بگیرند چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنند.
دوربین کیارستمی تلاش نمیکند کودکان را به بازی وادار کند. رفتار طبیعی آنها، خود به موضوع فیلم تبدیل میشود. مدرسه از این زاویه، فقط محل آموزش الفبا نیست؛ نقطه آغاز ورود کودک به نظم اجتماعی است.
«اولیها» فاصله میان تصور رسمی از مدرسه و تجربه واقعی کودک را آشکار میکند. در تصویر رسمی، آغاز مدرسه با لباسهای مرتب، کیفهای نو و مراسم شادی همراه است؛ اما در تجربه کودک، اشتیاق و ترس کنار هم قرار دارند. برخی از ورود به کلاس خوشحالاند و برخی هنوز نمیدانند چرا باید از مادر یا پدر خود جدا شوند.
«خانه دوست کجاست؟»؛ یک دفتر مشق و جهانی از مسئولیت
«خانه دوست کجاست؟» ساخته عباس کیارستمی و محصول سال ۱۳۶۵، یکی از شناختهشدهترین فیلمهای ایرانی درباره جهان کودکان است. قصه فیلم از یک اتفاق ساده آغاز میشود: احمد، دانشآموز دبستانی، متوجه میشود دفتر مشق همکلاسی خود را اشتباهی به خانه آورده است. او میداند اگر دفتر را به دوستش نرساند، همکلاسیاش ممکن است به دلیل ننوشتن تکلیف تنبیه یا از مدرسه اخراج شود؛ بنابراین برای یافتن خانه او راهی روستای همسایه میشود.
اهمیت فیلم در همین ماجرای بهظاهر کوچک نهفته است. احمد کاری را بر عهده میگیرد که هیچکس از او نخواسته است، اما احساس مسئولیت نسبت به دوستش اجازه نمیدهد بیتفاوت بماند.
بزرگترهایی که احمد در مسیر با آنها روبهرو میشود، اغلب نگرانی او را جدی نمیگیرند. هرکدام مشغول مسائل خود هستند و تصور میکنند دفتر مشق نمیتواند مشکلی مهم باشد. اما برای احمد، سرنوشت دوستش به همان دفتر وابسته است.
در اینجا مدرسه حتی زمانی که دانشآموز از آن خارج میشود، همچنان بر زندگی او سایه دارد. دستور معلم، ترس از تنبیه و ضرورت نوشتن مشق، احمد را در کوچهها و مسیرهای روستایی به حرکت درمیآورد. مدرسه دیگر فقط یک ساختمان نیست؛ مجموعهای از قوانین و مسئولیتهایی است که کودک با خود حمل میکند.
«خانه دوست کجاست؟» همچنین دو نوع اخلاق را در برابر یکدیگر قرار میدهد؛ اخلاق مبتنی بر اطاعت و اخلاق برخاسته از همدلی. کودک فقط نمیخواهد از فرمان معلم پیروی کند؛ او نمیخواهد دوستش آسیب ببیند. به همین دلیل تصمیم میگیرد حتی اگر نتواند خانه همکلاسی را پیدا کند، راه دیگری برای کمک به او بیابد.
«مشق شب»؛ وقتی تکلیف از دفتر فراتر میرود
کیارستمی در «مشق شب» مستقیماً به سراغ مسئله تکالیف دانشآموزان رفت. این مستند در اواخر دهه ۱۳۶۰ در یکی از مدارس ابتدایی تهران ساخته شد و بخش اصلی آن از پاسخهای دانشآموزان به پرسشهایی درباره تکلیف، تنبیه، تشویق و شرایط خانه تشکیل شده است.
عنوان فیلم ساده است، اما پرسشهای آن بهتدریج از مشق شب فراتر میروند. آیا همه دانشآموزان در خانه شرایط یکسانی برای انجام تکالیف دارند؟ آیا والدین میتوانند به فرزندان خود کمک کنند؟ آیا کودک مفهوم تشویق را میشناسد یا بیشتر با تنبیه آشناست؟ و آیا حجم تکالیف با توان و شرایط زندگی دانشآموز هماهنگ است؟
پاسخهای کودکان در «مشق شب» تصویری از خانواده و جامعه نیز ارائه میکند. بعضی دانشآموزان فضای آرام و همراهی خانواده را در اختیار ندارند. برخی از والدین به دلیل کمسوادی نمیتوانند در انجام تکالیف کمک کنند و بعضی کودکان، مدرسه و درس را با ترس از تنبیه به یاد میآورند.
در این فیلم، میز و دوربین جایگاهی شبیه اتاق بازپرسی پیدا میکنند. کودک مقابل دوربین مینشیند و از ترسها و دشواریهایی میگوید که معمولاً در کارنامه تحصیلی او دیده نمیشوند. نمره فقط نتیجه نهایی را نشان میدهد، اما درباره فضایی که دانشآموز در آن درس خوانده است چیزی نمیگوید.
«مشق شب» یکی از آثاری است که به بزرگترها یادآوری میکند عملکرد تحصیلی کودک را نمیتوان جدا از وضعیت عاطفی، خانوادگی و اجتماعی او بررسی کرد. دو دانشآموز ممکن است تکلیف یکسانی داشته باشند، اما امکانات، آرامش و حمایت یکسانی در اختیارشان نباشد.
«بچههای آسمان»؛ کفشهایی که میان دو مدرسه میدوند
«بچههای آسمان» ساخته مجید مجیدی در سال ۱۳۷۵، داستان علی و زهرا، خواهر و برادری از خانوادهای کمبرخوردار را روایت میکند. علی کفشهای خواهرش را گم میکند و این دو، برای آنکه خانواده متوجه ماجرا نشود، تصمیم میگیرند از یک جفت کفش مشترک استفاده کنند؛ زهرا صبحها با کفشها به مدرسه میرود و پس از پایان کلاس، با عجله آنها را به علی میرساند تا او نیز دیر به مدرسه نرسد.
این فیلم نخستین اثر ایرانی بود که در میان پنج نامزد نهایی اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسیزبان قرار گرفت.
در این فیلم، مدرسه مقصدی است که کودکان برای رسیدن به آن میدوند. فاصله خانه تا مدرسه فقط یک مسیر شهری نیست؛ فاصلهای میان فقر خانوادگی و الزامهای نظام آموزشی است. علی و زهرا باید بدون آنکه کسی از مشکلشان باخبر شود، خود را با برنامه مدرسه هماهنگ کنند.
دیر رسیدن علی از نگاه مسئول مدرسه، بیانضباطی است؛ اما مخاطب میداند که پشت این تأخیر، فداکاری خواهر و برادر و نداشتن یک جفت کفش قرار دارد. فیلم از همین تضاد استفاده میکند تا نشان دهد رفتار دانشآموز را نمیتوان بدون شناخت شرایط زندگی او قضاوت کرد.
مسابقه دو در بخش پایانی فیلم نیز معنایی فراتر از یک رقابت ورزشی پیدا میکند. علی نمیخواهد قهرمان شود؛ او جایزهای را میخواهد که بتواند مشکل خواهرش را حل کند. در اینجا موفقیت، معنای معمول خود را از دست میدهد. کودک برای رسیدن به مقام نخست نمیدود، بلکه آرزو دارد رتبهای به دست آورد که جایزهاش یک جفت کفش باشد.
«بید و باد»؛ مسئولیتی سنگینتر از توان یک کودک
فیلم «بید و باد» به کارگردانی محمدعلی طالبی و براساس فیلمنامهای از عباس کیارستمی، داستان دانشآموزی را روایت میکند که شیشه کلاس را شکسته و موظف شده است آن را جایگزین کند. او باید قطعه بزرگ شیشه را در هوایی سخت و توفانی به مدرسه برساند.
مانند بسیاری از فیلمهای مدرسهمحور سینمای ایران، نقطه آغاز قصه بسیار ساده است؛ اما وظیفهای که بزرگترها تعیین کردهاند، برای کودک به مأموریتی دشوار تبدیل میشود. حمل شیشه در باد شدید، علاوه بر خطر جسمی، نوعی آزمون استقامت است.
فیلم نشان میدهد که آموزش مسئولیتپذیری، بدون توجه به توانایی و امنیت کودک، ممکن است به تحمیل باری سنگین تبدیل شود. مدرسه میخواهد دانشآموز پیامد رفتار خود را بپذیرد، اما تناسبی میان خطا و شیوه جبران آن وجود ندارد.
شیشه در این فیلم شیئی ظریف و شکننده است؛ درست مانند جهان کودک. او باید چیزی را سالم به مقصد برساند، در حالی که بزرگترها ظاهراً دشواری مسیر را نمیبینند. «بید و باد» از یک اتفاق روزمره مدرسهای، روایتی درباره تنهایی، مسئولیت و مقاومت میسازد.
«ورود آقایان ممنوع»؛ مدرسه در قاب کمدی
همه فیلمهای مدرسهمحور سینمای ایران فضایی تلخ یا جدی ندارند. «ورود آقایان ممنوع» ساخته رامبد جوان و نوشته پیمان قاسمخانی، مدرسه را به بستری برای شکلگیری یک کمدی اجتماعی تبدیل میکند.
داستان در یک دبیرستان دخترانه غیردولتی میگذرد که مدیر سختگیر آن با حضور مردان در محیط مدرسه مخالف است. ورود یک دبیر مرد، نظم تثبیتشده مدرسه را به هم میزند و مجموعهای از موقعیتهای طنز شکل میگیرد. این فیلم در سال ۲۰۱۱ میلادی ساخته شد و نخستین بار در بیستونهمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد.
در این فیلم، دانشآموزان برخلاف بسیاری از آثار جدیتر، فقط قربانی قوانین مدرسه نیستند. آنها در پیشبرد داستان نقش فعال دارند و با شیطنتها، تصمیمها و نقشههای خود مسیر اتفاقات را تغییر میدهند.
مدرسه در «ورود آقایان ممنوع» فضایی منظم اما بسته است؛ محیطی که مدیر میخواهد همه جزئیات آن را کنترل کند. با ورود عنصری تازه، نظم ظاهری مدرسه به هم میریزد و شخصیتها ناچار میشوند درباره باورهای قطعی خود تجدیدنظر کنند.
کمدی فیلم از تفاوت میان جهان رسمی بزرگترها و رفتار پیشبینیناپذیر نوجوانان شکل میگیرد. مدیر و معلمان برای مدرسه قانون وضع میکنند، اما دانشآموزان راه خود را برای تغییر شرایط پیدا میکنند.
«خورشید»؛ مدرسهای برای بازگرداندن کودکی
فیلم «خورشید» ساخته مجید مجیدی در سال ۱۳۹۸، بار دیگر مدرسه را در مرکز یک روایت اجتماعی قرار داد؛ اما اینبار شخصیتهای اصلی، کودکانی هستند که به جای نشستن پشت نیمکت، ناچارند در خیابان کار کنند.
داستان درباره علی و دوستانش است که برای یافتن گنجی پنهان، وارد مدرسهای ویژه کودکان کار میشوند. هدف نخست آنها درسخواندن نیست؛ مدرسه برایشان راهی برای رسیدن به زیرزمین و یافتن گنج است. بااینحال، حضور در این محیط بهتدریج ابعاد دیگری از زندگی آنان را آشکار میکند. فیلم «خورشید» در جشنواره فیلم فجر در رشتههای بهترین فیلم، فیلمنامه و طراحی صحنه سیمرغ بلورین دریافت کرد.
در این فیلم، مدرسه میان دو جهان قرار دارد؛ از یک طرف خیابان، کار، فقر و خشونت و از طرف دیگر کلاس، آموزش و امید به آینده. کودکان کار باید برای زندهماندن تلاش کنند و مدرسه میکوشد فرصتی را که از آنان گرفته شده است، دوباره در اختیارشان قرار دهد.
گنجی که شخصیتها به دنبال آن هستند، معنایی نمادین پیدا میکند. آنان زمین را میکاوند تا چیزی ارزشمند بیابند، اما شاید فرصت آموزش و بازگشت به دوران کودکی، همان گنج واقعی باشد که در نزدیکی آنان قرار دارد.
«خورشید» برخلاف فیلمهای کلاسیک مدرسهای، درباره دانشآموزانی نیست که هر روز به کلاس میروند؛ درباره کودکانی است که برای دانشآموزشدن نیز باید با موانع بزرگ اجتماعی مبارزه کنند. این تفاوت، تغییر نگاه سینمای ایران به موضوع مدرسه را نشان میدهد. مسئله دیگر فقط کیفیت آموزش یا سختگیری معلم نیست؛ پرسش اصلی این است که آیا همه کودکان اساساً امکان حضور در مدرسه را دارند؟
معلم و مدیر؛ از چهره اقتدار تا همراه کودک
تصویر معلم و مدیر در فیلمهای مدرسهمحور یکسان نیست. در بعضی آثار، معلم نماد نظم و اقتدار است. دانشآموز باید تکلیف خود را کامل کند، دیر به کلاس نرسد و بدون پرسش از قوانین پیروی کند. در برخی فیلمها، همین سختگیری زمینه اصلی اضطراب کودک را فراهم میکند.
در آثاری دیگر، معلم یا مربی به شخصیتی حمایتگر تبدیل میشود؛ کسی که میکوشد شرایط زندگی دانشآموز را بفهمد و راهی برای ادامه تحصیل او پیدا کند.
این تغییر تصویر، بازتاب تغییر نگاه جامعه به آموزش نیز هست. در الگوی قدیمیتر، مدرسه مکانی برای انضباط و اطاعت بود؛ اما نگاههای تازهتر بر گفتوگو، شناخت تفاوتهای فردی و توجه به شرایط روانی و اجتماعی دانشآموز تأکید دارند.
سینما با نمایش نتایج رفتار بزرگترها نشان میدهد که یک جمله معلم یا تصمیم مدیر تا چه اندازه میتواند بر کودک اثر بگذارد. چیزی که ممکن است برای مسئول مدرسه تنها اجرای یک قانون باشد، برای دانشآموز به ترسی طولانی یا خاطرهای فراموشنشدنی تبدیل میشود.
وقتی کودکان شخصیت اصلی میشوند
یکی از ویژگیهای مهم آثار ماندگار این حوزه، قرارگرفتن کودک در مرکز روایت است. در این فیلمها، کودک وسیلهای برای کاملشدن داستان بزرگترها نیست؛ او شخصیت اصلی، تصمیمگیرنده و صاحب نگاه است.
احمد در «خانه دوست کجاست؟» برای کمک به دوستش راهی سفری طولانی میشود. علی و زهرا در «بچههای آسمان» برای حل مشکل خود برنامهریزی میکنند. دانشآموز «بید و باد» بهتنهایی مسئول رساندن شیشه است و کودکان «خورشید» برای تغییر سرنوشتشان دست به عمل میزنند.
این شخصیتها ضعیف و بیاراده نیستند. آنان در جهانی زندگی میکنند که قوانینش را بزرگترها ساختهاند، اما تلاش میکنند در همان محدوده راهی برای تصمیمگیری پیدا کنند. کودکان در این آثار با وجود محدودیتهای اقتصادی، خانوادگی و آموزشی، توانایی همدلی، خلاقیت و مقاومت دارند.
اشیای سادهای که به قلب داستان تبدیل شدند
فیلمهای مدرسهمحور ایرانی اغلب داستان خود را بر پایه اشیایی بسیار معمولی بنا کردهاند؛ دفتر مشق، کفش، شیشه پنجره و روزنامهدیواری. این اشیا بهخودیخود ارزش زیادی ندارند، اما در جهان کودک به مسئلهای حیاتی تبدیل میشوند.
دفتر در «خانه دوست کجاست؟» نماد مسئولیت و دوستی است. کفش در «بچههای آسمان» فاصله میان خواستههای ساده کودکان و فقر خانواده را نشان میدهد. شیشه در «بید و باد» به باری سنگین بر دوش دانشآموز تبدیل میشود و روزنامهدیواری در «مدرسهای که میرفتیم» نماد حق اظهارنظر است.
قدرت این فیلمها در آن است که برای ساختن یک بحران بزرگ، سراغ اتفاقات عجیب نمیروند. آنها نشان میدهند زندگی کودک از همان جزئیاتی تشکیل شده است که بزرگترها اغلب بیاهمیت تلقی میکنند.
مدرسهای که سینمای ایران به یادگار گذاشت
مدرسههای نمایشدادهشده در این فیلمها، امروز بخشی از حافظه تصویری چند نسلاند؛ حیاطهای بزرگ، صفهای صبحگاهی، نیمکتهای چوبی، تختههای سیاه، دفترهای کاهی، صدای زنگ و راهروهایی که با دویدن دانشآموزان جان میگرفتند.
شیوه آموزش، معماری مدارس، پوشش دانشآموزان و حتی شکل لوازمالتحریر در گذر زمان تغییر کرده است؛ اما احساسهایی مانند اضطراب نخستین روز مدرسه، نگرانی از انجامنشدن تکلیف، شادی زنگ تفریح و وابستگی به دوستان همچنان برای دانشآموزان آشناست.
این فیلمها فقط قصههایی درباره کودکان گذشته نیستند. بسیاری از پرسشهای آنها هنوز پابرجاست: آیا تکالیف با شرایط همه دانشآموزان تناسب دارد؟ آیا مدرسه صدای کودکان را میشنود؟ آیا فقر میتواند مسیر تحصیل را تغییر دهد؟ آیا تأخیر یا افت تحصیلی همیشه به معنای بیانضباطی و کمکاری است؟ و آیا همه کودکان فرصت برابری برای آموزش دارند؟
زنگی که هنوز به صدا درمیآید
مرور فیلمهایی که مدرسه و دانشآموزان را روایت کردهاند، ورقزدن بخشی از تاریخ اجتماعی ایران است. هرکدام از این آثار، تصویری از یک دوره و نگرش آن به آموزش، کودکی و جامعه ارائه میکنند.
از مدرسه قانونمحور و پراضطراب «مشق شب» تا مدرسه کودکان کار در «خورشید»، راهی طولانی طی شده است؛ اما یک نکته در همه این آثار مشترک باقی مانده است: برای شناخت جامعه باید به تجربه کودکان آن توجه کرد.
مدرسه نخستین جایی است که بسیاری از نابرابریها، دوستیها، موفقیتها و شکستهای اجتماعی در آن آشکار میشوند. کودکان با لباسهای تقریباً یکسان پشت نیمکتها مینشینند، اما هرکدام از خانه، خانواده و شرایط متفاوتی آمدهاند. سینما زمانی موفق است که پشت این ظاهر یکسان را ببیند و داستان پنهان هر دانشآموز را آشکار کند.
فیلمهای ماندگار مدرسهای به مخاطب یادآوری میکنند که کودکی، دورهای کوچک و کماهمیت نیست. گاهی تمام جهان یک کودک در دفتری جا میگیرد که باید به دوستش بازگرداند، در کفشی که باید با خواهرش شریک شود یا در زنگ مدرسهای که شاید تنها راه او برای رسیدن به آینده باشد.
ارسال دیدگاه