ادبیات جنگ باید چادر امنی در دل طوفان برای کودکان بسازد
تهران (پانا) - یک نویسنده کودک و نوجوان معتقد است ادبیات جنگ نباید کودک را از واقعیت دور نگه دارد و نه او را بیدفاع در برابر تلخیهای آن رها کند. به باور او، ادبیات کودک باید فضایی امن فراهم کند تا مخاطب خردسال بتواند در کنار آگاهی از واقعیتهای جنگ، امید، همدلی و توان ایستادگی را نیز بیاموزد.
علی باباجانی، نویسنده کودک و نوجوان، در گفتوگو با خبرنگار پانا درباره رسالت ادبیات کودک در مواجهه با موضوع جنگ، ظرافتهای نوشتن برای مخاطب کودک، نقش کتاب در برابر هجوم تصاویر جنگ در فضای مجازی و نسبت ادبیات جنگ با صلح سخن گفت.
به نظر شما ادبیات کودک و نوجوان در مواجهه با موضوعات سخت و تلخی مانند جنگ چه رسالتی بر عهده دارد؟ آیا باید برای کودک پناهگاه بسازیم یا او را با واقعیت روبهرو کنیم؟
درباره پناهگاه یا واقعیت، اجازه بدهید مثالی بزنم. فرض کنید کودکی در اتاق خواب است و بیرون از خانه، طوفان و صدای رعد و برق به گوش میرسد. ما به عنوان والد میتوانیم پرده را بکشیم، پنجره را دوجداره کنیم و به او دروغ بگوییم که «هیچ طوفانی نیست، هوا آفتابی است و همه چیز آرام است.» این یعنی ساختن یک پناهگاه دروغین؛ پناهگاهی که کودک را برای روزهای سخت زندگی آماده نمیکند.
راه اشتباه دیگر این است که در اتاق را باز کنیم، کودک را کنار پنجره ببریم و بگوییم: «ببین چقدر وحشتناک است، ببین درختها چطور از ریشه کنده میشوند.» این هم یعنی روبهرو کردن بیپناه کودک با واقعیت.
اما راه سومی هم وجود دارد؛ راه درست. دستی بر سرش بکشیم و بگوییم: «طوفان واقعاً هست، اما نگران نباش. دیوارهای خانه محکم است و من کنار تو هستم. بیا با هم یک چادر پارچهای در اتاق درست کنیم، چراغقوه روشن کنیم و برای هم قصه بگوییم تا صدای رعد کمتر شنیده شود. بعد از طوفان هم با هم به پارک میرویم.»
ادبیات جنگ برای کودک دقیقاً همین چادر امن در دل طوفان است؛ واقعیت را انکار نمیکند اما به کودک توان کنار آمدن با آن را میدهد. به نظر من پناهگاه و واقعیت در برابر هم نیستند؛ پناهگاه واقعی همان مواجهه آگاهانه با واقعیت است. رسالت ادبیات، پنهان کردن وحشت نیست؛ معنا بخشیدن به آن است. کودک باید بداند جنگ فقط ویرانی نیست، بلکه میتواند آزمونی برای همدلی، بقا و مقاومت انسانها باشد.
نوشتن از جنگ برای کودکان ظرافتهای زیادی دارد. چگونه میتوان از وحشت جنگ گفت بدون اینکه دنیای معصومانه کودک ویران شود؟ مرز میان آگاهیبخشی و ایجاد ترس را چگونه تعیین میکنید؟
به عنوان نویسنده کودک و نوجوان، باید از نتیجه وحشت بنویسیم، نه از جزئیات آن. اگر بنویسم موشک پدر را تکهتکه کرد، کودک را دچار اضطراب و کابوس میکنم؛ اما اگر بگویم «پدر رفت و دیگر برنگشت، نانها روی سفره سرد شدند و کوچکترین فرزند خانواده کفشهای پدر را در آغوش گرفت و در جاکفشی گذاشت تا خاک نگیرد»، کودک عمق فاجعه را درک میکند، اما ذهنش درگیر خشونت عریان نمیشود.
مرز آگاهی و ترس همین جاست. آگاهی یعنی کودک بفهمد جنگ پدیدهای تلخ است و درباره آن فکر کند؛ اما ترس یعنی با هر صدای بلندی تصور کند بمبی در حال انفجار است.
رمز کار، فاصلهگذاری هنری و تمرکز بر جزئیات انسانی است. من معمولاً روی «نبودن» آدمها تمرکز میکنم، نه بر نحوه مرگشان. وحشت را در سکوت کوچهای که زمانی پر از بازی بود، در عروسکی که صاحبش دیگر بازنگشته یا در نگاه مادری که چشمانتظار همسرش است، نشان میدهم. اگر ترس، کودک را منفعل و فلج کند، از هدف دور شدهایم؛ اما اگر او را به همدلی، پرسشگری و تفکر برساند، به آگاهی دست یافتهایم.
نوجوانان امروز به واسطه شبکههای اجتماعی تصاویر بسیار بیشتری از جنگ میبینند. کتاب چگونه میتواند به آنها کمک کند تا دچار ناامیدی یا بیتفاوتی نشوند؟
فضای مجازی هر روز صدها تصویر و فیلم کوتاه از جنگ را بدون زمینه و توضیح پیش روی نوجوان قرار میدهد. نتیجه این است که یا نسبت به این تصاویر بیحس میشود یا دچار ترس و اضطراب دائمی.
اما کتاب شبیه یک فیلم بلند و آرام است. زندگی یک خانواده جنگزده را از نزدیک روایت میکند؛ اینکه صبحانه چه میخورند، بچهها در پناهگاه چه بازیهایی میکنند، مادر چگونه فرزندش را آرام میکند و آنها چگونه با امید به فردا زندگی میکنند.
کتاب به نوجوان نشان میدهد آدمهای جنگزده فقط آمار و ارقام نیستند؛ انسانهایی هستند شبیه خودش، با آرزوها، شوخیها، دلتنگیها و امیدهایشان. وقتی نوجوان این را بفهمد، به جای ناامیدی، به این فکر میکند که چگونه میتواند به آنها کمک کند یا صدایشان را به دیگران برساند.
تفاوت اصلی کتاب با فضای مجازی این است که زمان را کند میکند. شبکههای اجتماعی شوک ایجاد میکنند، اما کتاب فرصت درک، تحلیل و همدلی میدهد. نوجوان یاد میگیرد به جای خیره شدن به زخم، به درمان فکر کند.
بسیاری معتقدند ادبیات جنگ در حقیقت ادبیات صلح است. آیا نسل جدید با خواندن این آثار نگاه متفاوتی به مفهوم صلح و همزیستی پیدا میکند؟
تصور کنید زمینی را که کاملاً سوخته است به کسی نشان دهید؛ طبیعی است که فقط خاکستر ببیند. اما اگر در میان همان خاکستر، گل کوچکی روییده باشد، تمام معنای تصویر عوض میشود. آن گل به ما میگوید زندگی از مرگ نیرومندتر است.
در داستان هم امید همین گل است. ممکن است پسری در میان ویرانیها برای لانه خالی گنجشکها دانه بریزد، یا دختری روی دیوار پناهگاه با مداد رنگیهایش آسمانی آبی و خورشیدی روشن نقاشی کند. شاید بچهها میان آوارها همچنان بازی کنند یا خانوادهها در کنار هم در آیینهای جمعی، پرچمگردانی و مراسم همدلی شرکت کنند و از دل سختیها سبک تازهای از زندگی را بسازند.
وقتی نسل جدید این تصویرها را میبیند، صلح را فقط یک توافق سیاسی نمیداند. صلح برای او همان مهربانی، همسایگی، همدلی و حفظ امید در سختترین شرایط است.
نویسنده هر صفحهای که از رنج جنگ مینویسد، در حقیقت بهای سنگین نبود صلح را فریاد میزند. برای نسل امروز، صلح نباید مفهومی کلیشهای باشد؛ صلح یعنی امکان رؤیا ساختن برای فردا، فردایی روشن که حتی پس از تاریکترین روزها نیز میتوان به آن امیدوار بود.
رها اردشیری
ارسال دیدگاه