محمدرضا دلیر*
بدنام؛ عشق ممنوعه در ریشههای کهنه اخلاقی!
تهران (پانا) - سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی و نویسندگی حامد عنقا، پس از دو قسمت پخششده، خود را به عنوان یکی از خوشساختترین آثار پلتفرمی معرفی کرده است. اگرچه حاشیه توقیف موقت، روند پخش را مختل کرد، اما آنچه از این دو قسمت دیده میشود، نوید یک ملودرام اصولی و شخصیتمحور را میدهد که در فرم و محتوا حرفهایی برای گفتن دارد.
حامد عنقا در «بدنام» همان امضای روایی خود را حفظ کرده که پیشتر در «گناه فرشته» دیده بودیم. استفاده از رفت و برگشتهای زمانی متعدد، فلاشبکها و فلاشفورواردها، در نگاه اول ممکن است ذهن تماشاگر را درگیر کند، اما عنقا با چینش حسابشده صحنهها، به مرور گرههای داستان را باز میکند. سکانس دادگاه در ابتدای قسمت اول، یک شروع طوفانی و مهیج است که تماشاگر را وسط یک بحران پرت میکند: یلدا و همسرش اسماعیل در حال جدایی، با انگ اخلاقی سنگینی که اسماعیل به یلدا میزند. این سکانس، یک علامت سوال بزرگ در ذهن ایجاد میکند و پاسخ آن در فلاشبکهای بعدی داده میشود.
سکانس شبانه دفتر ابراهیم، جایی که ابراهیم دست روی یلدا میگذارد، یک شوک دراماتیک عالی است که هم ضلع سوم مثلث را وارد ماجرا میکند و هم لایههای خاکستری شخصیت اعتماد را آشکار میسازد. این حادثه محرک، نقطه عطفی است که منحنی تنش را به شدت بالا میبرد. در قسمت دوم، این گره باز هم گسترش مییابد و پای شخصیتهای تازهای به قصه باز میشود.
یکی از نقاط قوت فیلمنامه، شخصیتپردازی یلدا به عنوان قهرمان اصلی است. عنقا برخلاف بسیاری از ملودرامهای سطحی که زن را صرفاً ابزار عشق یا قربانی میکنند، به یلدا کنشگری میدهد. او کارمند دفتر اعتماد است، توسط او به دفتر ابراهیم فرستاده میشود، اما در موقعیت بحرانی، واکنش نشان میدهد. آشنایی او با اسماعیل در پشت بام برج، یک آشنایی غیرمتعارف اما سینمایی است که داستانک عاشقانه جدیدی را رقم میزند. این علاقه، با پسزمینه وسواس ابراهیم به یلدا، یک مثلث عشقی-انتقامی جذاب میسازد که زمینه را برای رودررویی پدر و پسر (ابراهیم و اسماعیل) فراهم میکند. تم انتقام با حضور یلدا پررنگ میشود و این لایهبرداری تدریجی، یکی از نقاط قوت روایت است.
این سریال داستان سه نسلی را روایت میکند که اضلاع یک مثلث عاشقانه را شکل میدهند. عشقی ممنوع که به نفع هیچ کدام از آنها نیست.
حامد عنقا به عنوان نویسنده و تهیهکننده «بدنام» سبک خاصی از آثار را میپسندد. سریالهایی که میسازد و مینویسد همگی موضوعی مشترک دارند، عشقی ممنوع که افراد زیادی را یا از راه راست دور میکند مانند حامد در «گناه فرشته» یا برخی را هم از نظر خودش به راه درست هدایت میکند مثل راضیه در «آقا زاده» و «لیلا» در پدر. این کاراکترها آنقدر تغییر میکنند که همه را شوکه میکنند. لیلا ناگهان ۳۶۰ درجه تغییر میکند و حامد تهرانی عاشق موکلش میشود و همه چیز را به هم میزند. در واقع به نظر میرسد احسان سجادی فقط کار اجرا را به سرانجام رسانده، چرا که همه چیز کپی از آثار حامد عنقا است و فقط برخی از بازیگران تغییر میکند.
بدنام درام جنایی – معمایی است که ، در دل یک ملودرام عاشقانه پیشروی کرده و با نمایش آشفتگی زندگی ثروتمندان نوکیسه و تازه به دوران رسیده، از پتانسیل و روایتپذیری بالای فساد در خلق داستان کمک گرفته و با دست گذاشتن بر روی ریشههای فرهنگی، درامی ایرانی با مفاهیمی همچون عدالت و خیانت را میآفریند. در واقع با همین رویکرد است که حوزههای ممنوعه، شکل مدرنتری از دغدغهها را از دل ریشههای کهنه اخلاقی پیش چشم مخاطب میگذارد و پلتفورمها نیز از ظرفیت این قبیل آثار پرکشش برای جذب بیشتر مخاطب کنجکاو استفاده میکنند. نباید از این نکته غافل شد که حضور بازیگران خبره و توانا در این سریالها نقش بسزایی در تاثیرگذاری آنها میان مردم داشته و برای مثال در آخرین نمونه آنها یعنی بدنام، نقشآفرینی امیر آقایی (در نقش اعتماد) و حسن پورشیرازی (در نقش حاج ابراهیم) در کنار بازی بازیگران نوظهور و بااستعدای همچون ستایش رجایینیا (در نقش یلدا) کمک شایانی به مقبولیت دو قسمت آغازین این سریال کرده است. سریالی که اگر بتواند از شعارزدگیهای تولیدات مشابه و روایتهای تصنعی و کمرمق محصولات تلویزیونی فاصله بگیرد، میتواند مخاطب را درگیر اتمسفر خود کرده و بار دیگر ذهن تماشاگر را معطوف به زیست گذشته و آینده شخصیتها کند.
داستان سریال، قصه افرادی را روایت میکند که برای رسیدن به هدف، هر کاری میکنند. این هدف میتواند پول باشد یا عشقی ممنوع و البته در اینجا با هر دو هدف سروکار دارد که در یک درهمتنیدگی دراماتیک به هم گره میخورد تا امکانی برای یک رمزگشایی ملتهب برای مخاطب فراهم شود. قصه از مثلث
ی عاشقانه شروع میشود که بهمرور روایت هر ضلع شکل میگیرد. هرچه جلوتر میرویم، با رمزگشایی از ابعاد چندلایه این موقعیت پیچیده که هم با سویههای روانشناختی شخصیتها و هم با نوعی نقد اجتماعی آشکار آمیخته، قصه در یک موقعیت تعلیقی عمیقتر قرار گرفته و به امکانی برای یک تماشای کنشگرانه برای تماشاگر تبدیل میشود.
آنچه بنمایه این تعلیقآفرینیهای ملتهب را شکل میدهد، تغییر شوکهآمیز کاراکترهاست که در آثار پیشین عنقا نیز میتوان رد این مؤلفه را پیدا کرد. حالا در اینجا با سهگانه مردانهای مواجه هستیم که در نسبت با یک زن صورتبندی شده و به نظر میرسد با شگفتانههای دراماتیک شوکآورتری مواجه شویم که قصه را در پیچهای دلهرهآور خود در مسیری پرفرازونشیب قرار میدهد.
سریال «بدنام» را اگر صرفاً یک درام عاشقانه بدانیم، احتمالاً بخش مهمی از آنچه در لایههای زیرینش جریان دارد را نادیده گرفتهایم. این مجموعه در ظاهر با یک مثلث عشقی آغاز میشود، اما خیلی زود نشان میدهد که مسئلهاش نه «عشق» به معنای کلاسیک، بلکه نسبت پیچیده میان عشق، قدرت و اخلاق در جهانی آلوده به منافع و جاهطلبی است. به همین دلیل هم با یک روایت ساده طرف نیستیم؛ بلکه با متنی مواجهیم که تلاش میکند مخاطب را در وضعیت تردید و قضاوت معلق نگه دارد.
نقطه عزیمت «بدنام» یک موقعیت بهظاهر آشناست؛ سه مرد با جایگاههای متفاوت، در نسبت با یک زن تعریف میشوند اما آنچه این ساختار را از کلیشههای رایج جدا میکند، جابجایی مرکز ثقل روایت است. در اینجا زن، اگرچه محور اتصال این سهضلعی است، اما کارکردش بیش از آنکه یک «ابژه عاشقانه» باشد، به مثابه کاتالیزور افشای لایههای پنهان شخصیت مردان عمل میکند. به بیان دیگر، این مردان هستند که در مواجهه با این موقعیت، خود واقعیشان را برملا میکنند.
( منتقد سینما)
ارسال دیدگاه