*فاطمه آبروش
من خبرنگارم؛ قرار نبود از مرگ بنویسم
ایران من، تیتر امروزت خون است
تهران (پانا) - قرار نبود به جای گزارش یک جشنواره، صدای انفجار را تحلیل کنم. قرار نبود تیترهایم خیسِ اشک باشد. اما امروز، در میان آوار و آژیر، تنها یک وظیفه باقی مانده است: شهادت دادن به رنج مردمی که فقط میخواستند زندگی کنند.
من خبرنگارم.
سالها عادت داشتم از نور صحنه بنویسم؛
از پردهی سینما،
از بوی کتاب نو،
از تشویقهای ممتد یک سالن تئاتر.
نهایت دغدغهام این بود که چرا بلیتها گران شده،
چرا مردم کمتر میخندند،
چرا فرهنگ مظلوم است.
اما امروز…
تیترهایم بوی دود میدهند.
میگفتند اگر جنگی هم باشد، با مردم کاری نداریم.
میگفتند هدف، نظامی است؛
میگفتند ما برای نجات آمدهایم.
اما کدام نجات؟
نجات نوزادی که در دستگاهِ بیمارستان،
میان صدای آژیر و انفجار،
هنوز فرصت نکرده دنیا را بشناسد؟
کدام نجات؟
برای دانشآموزی که صبح با کیف و رویاهایش از خانه بیرون رفت
و عصر، پدر و مادرش به جای بوسهی بازگشت،
پیکر بیجانش را در آغوش گرفتند؟
کدام نجات؟
برای مادری که خانهاش زیر آوار ماند
و تمام خاطراتش با دیوارها فرو ریخت؟
من خبرنگار فرهنگیام.
قرار نبود از مرگ بنویسم.
قرار نبود به جای نقد یک فیلم،
تعداد مجروحان را بشمارم.
قرار نبود به جای گزارش یک جشنواره،
صدای انفجار را تحلیل کنم.
اما امروز نگرانم.
نه فقط برای هنر،
برای جان آدمها.
برای مردمی که فقط دنبال یک لقمه نان بودند
و ناگهان سهمشان از زندگی،
یک آوار شد.
و دردناکتر از انفجارها،
خوشحالی بعضیهاست…
کسانی که از پشت صفحهها مینویسند: «دمت گرم».
نمیدانم این جمله را برای کدام جنازه میفرستند.
برای کدام کودک.
برای کدام مادر.
ایران من زخمی است.
و من، به عنوان یک خبرنگار،
امروز فقط یک وظیفه دارم:
شهادت بدهم به رنج مردمم.
بیآنکه نفرت بکارم،
بیآنکه آتش را بیشتر کنم.
من از زندگی دفاع میکنم.
از کودک.
از بیمار.
از دانشآموز.
از مردمی که فقط میخواستند زندگی کنند.
ایران من،
تو فقط خاک نیستی.
تو نفس مردمی.
و تا وقتی نفس هست،
امید هم هست.
من هنوز مینویسم.
حتی اگر تیترهایم خیسِ اشک باشد.
ارسال دیدگاه