لاله محمودی شرق*
نگاهی به فیلم سینمایی کوچ/حضور اسطوره در دل زندگی روزمره
فیلم «کوچ» به کارگردانی محمد اسفندیاری، تلاشی است برای بازگشت به نقطهای که معمولاً در روایتهای رسمی از چهرههای تاریخی نادیده گرفته میشود: کودکی. این فیلم که اقتباسی ادبی به شمار میآید، روایت زندگی شهید قاسم سلیمانی را نه از میدان نبرد، نه از بزنگاههای سیاسی، بلکه از دل زیست روزمره یک ایل در سالهای پیش از انقلاب آغاز میکند.
انتخابی که در ذات خود میتواند جسورانه و سینمایی تلقی شود، بهویژه در فضایی که اغلب روایتها تمایل دارند شخصیتهای تاریخی را از ابتدا در مقام «قهرمان کامل» تصویر کنند.
داستان از زبان کودکی به نام مرادعلی روایت میشود؛ پسربچهای که بعدها نامش به قاسم تغییر میکند. این زاویه دید، یکی از مهمترین نقاط قوت فیلم است. «کوچ» آگاهانه از روایت دانای کل فاصله میگیرد و اجازه میدهد مخاطب جهان فیلم را از دریچه نگاه یک کودک تجربه کند؛ نگاهی که همزمان ساده، صادق و گاه شوخطبع است. همین انتخاب باعث میشود فیلم در بخش قابل توجهی از زمان خود، بهجای آنکه به سمت شعار یا تقدیس مستقیم برود، بر تجربه زیسته، روابط انسانی و جزئیات زندگی در یک ایل متمرکز شود.

بستر زمانی فیلم، دوران پهلوی است و جغرافیای آن، روستای قناتملکآباد؛ فضایی که با وجود سختیهای معیشتی، سرشار از مناسبات انسانی، همدلی و لحظات شیرین زندگی جمعی است. فیلم در بازنمایی این فضا، موفق عمل میکند. طراحی صحنه، لباس و انتخاب لوکیشنها بهگونهای است که حس زیست بومی و تاریخی اثر را باورپذیر میکند، بدون آنکه به بازسازی تصنعی یا اغراقآمیز متوسل شود. «کوچ» بیش از آنکه بخواهد تاریخ را توضیح دهد، تلاش میکند آن را زندگی کند.
یکی از ویژگیهای قابل توجه فیلم، استفاده بجا و کنترلشده از طنز است. طنزی که نه بیرون از جهان داستان، بلکه برخاسته از روابط میان شخصیتها، شیطنتهای کودکانه و تضادهای طبیعی زندگی ایلی است. این طنز، نهتنها به ریتم بخش اول فیلم کمک میکند، بلکه مانع از یکنواخت شدن روایت نیز میشود. در سینمایی که پرداختن به شخصیتهای تاریخی اغلب با لحنی خشک و رسمی همراه است، این میزان از شوخطبعی حسابشده، امتیازی مهم محسوب میشود.
انتخاب بازیگران غیرچهره، تصمیمی هوشمندانه و همسو با کلیت پروژه است. نبود ستارههای شناختهشده، به فیلم اجازه داده تا بیش از هر چیز بر خود شخصیتها و موقعیتها تکیه کند. بازی کودکان، بهویژه در نقش مرادعلی، دلنشین و باورپذیر است و از اغراقهای مرسوم در بازی کودکانه فاصله دارد. این بازیها، بهخوبی با لحن کلی فیلم هماهنگ شدهاند و حس صمیمیت و صداقت روایت را تقویت میکنند.

با این حال، «کوچ» فیلمی یکدست نیست. بخش اول فیلم، که بر کودکی و زندگی ایلی متمرکز است، از نظر ریتم، انسجام و جذابیت، بهمراتب موفقتر از بخش دوم است. با ورود به بخش دوم و تغییر حالوهوای روایت، فیلم دچار نوعی افت میشود. گویی منطق روایی بخش اول، جای خود را به الگویی آشناتر و کلیشهایتر میدهد؛ الگویی که ناخودآگاه مخاطب را به یاد فیلمهایی مانند «بچه مردم» میاندازد. این شباهت، نه لزوماً در داستان، بلکه در فضا و لحن کلی شکل میگیرد و باعث میشود بخشی از تازگی اثر از بین برود.
از سوی دیگر، زمان فیلم نیز یکی از چالشهای اصلی آن است. به نظر میرسد «کوچ» میتوانست با تدوینی منسجمتر و حذف برخی خردهروایتهای کماثر، به اثری جمعوجورتر و تاثیرگذارتر تبدیل شود. کشدار شدن برخی صحنهها، بهویژه در نیمه دوم، ریتم کلی فیلم را کند میکند و تمرکز مخاطب را کاهش میدهد؛ مسئلهای که در فیلمی با محوریت کودکی و خاطره، میتواند آسیبزا باشد.
در مجموع، «کوچ» را میتوان تلاشی محترم و تا حد زیادی موفق در بازتعریف روایت یک چهره تاریخی دانست؛ فیلمی که بهجای تأکید بر اسطوره، از انسان آغاز میکند و میکوشد ریشههای شکلگیری یک شخصیت را در دل زندگی روزمره جستوجو کند. هرچند فیلم از نظر ساختاری بینقص نیست و در نیمه دوم دچار افت میشود، اما نگاه انسانی، لحن صمیمی و دوری نسبی از شعارزدگی، «کوچ» را به اثری قابل تأمل در سینمای جشنواره فجر تبدیل کرده است.
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
ارسال دیدگاه