دلنوشتهای برای میناب
شیراز (پانا) - در پی حمله به میناب، دانشآموز شیرازی دلنوشتهای برای میناب نوشت.
گاهی جهان آنقدر سنگین میشود که حتی واژهها هم توان ایستادن ندارند. وقتی خبر از دست رفتن دانشآموزانی میرسد که هنوز دفترهایشان بوی تازگی میدهد، قلب آدم فرو میریزد. کودکانی که قرار بود آینده را بسازند، ناگهان در میان صدای انفجار و گردوخاک، از دنیا جدا میشوند؛ درحالی که رویاهایشان هنوز ناتمام مانده بود.
هربار که به این اتفاقها فکر میکنم، تصویر میزهای خالی در کلاس جلوی چشمم میآید؛ میزهایی که دیگر کسی روی آنها چیزی نمینویسد، کسی روی آن میزها دفترش را با هیجان ورق نمیزند و کسی روی آن میزها دیگر نمی خندد.
درد از دست دادن فرزند، دردی نیست که به این زودی مرهم پیدا کند. خانوادههایی که چشم به راه بازگشت فرزندانشان بودند، حالا با سکوتی سنگین زندگی میکنند؛ سکوتی که هیچ صدایی جای آن را پر نمیکند. تنها چیزی که از آنها باقی مانده است؛ خاطراتی است که مثل چراغهای کوچک در دل روشن میماند.
امید دارم روزی برسد که هیچ کودکی در هیچ جای دنیا زیر سایه جنگ بزرگ نشود. روزی که مدرسهها جای درس و دوستی باشد نه ترس و جدایی! روزی که جهان قدر لبخند ساده یک دانشآموز را بیشتر از هر چیز دیگری بداند.
برای تمام کودکان از دست رفته، آرامش و برای بازماندگانشان، صبر و روشنایی آرزو میکنم. شاید نتوانیم گذشته را تغییر دهیم، اما میتوانیم آرزو و تلاش کنیم که آیندهای امنتر ساخته شود؛ آیندهای که در آن، هیچ میزی در هیچ کلاسی خالی نماند...
ارسال دیدگاه