آه، این چیست که در جان من شعله میکشد؟
شیراز (پانا) - بهمناسبت چهلم رهبر شهید انقلاب و دانشآموزان دبستان شجره طیبه میناب دانشآموز خبرنگار پانا به نوشتن دلنوشته پرداخته است.
آه، این چیست که در جان من شعله میکشد؟ این آتشی نیست که خانه را بسوزاند، یا جنگلی را خاکستر کند؛ این آتش، خود هستی است که در درون ما گداخته میشود و یادگاری است از فقدانی عمیق، از دردی که در عمق استخوانها ریشه دوانده است.
چهل شب؟ مگر زمان میتواند داغ دوری از آن نور هدایتگر را، آن قامت سرو آزاد را که روزگاری سایهاش، پناه دردمندان بود، تسکین بخشد؟ نه! هر شب، شبی طولانیتر از شب پیش است و هر روز، آغازی است بر داغی نو...
جانِ ما سوخته است، نه در آتش سوزان دنیا که در آتش حسرت دیداری که دیگر میسر نیست. سوخته است در اندوه صدایی که دیگر شنیده نمیشود، اما پژواکش، چونان سرودی جاودانه در گوش جان ما میپیچد و ما را به یاد روزهای پر شکوه رهبری، روزهای اتحاد و همدلی، روزهای استقامت در برابر طوفانها میاندازد. کدام طوفان؟ طوفان ناملایمات، طوفان خیانتها، طوفان سکوتهای تلخی که گاه، از خود فریادها نیز دردناکترند.
مگر ما فراموش کردهایم؟ مگر آن جمعیت عظیم که در چهل شبِ حزن، میادین را پر کردند، جز نشان دادنِ عمقِ پیوندِ ناگسستنیِ خود با آرمانهایِ او بود؟ هر قدم، هر دست به دعا برآمده، هر اشک جاری، خود گواهی بود بر این ادعا که عشق، از جنس فناء، هیچگاه خاموش نمیشود. آن رهبر شهید، نه تنها در زمان حیات که اکنون نیز در عمق جان ما، زنده است. او در هر فریاد عدالتخواهی، در هر وجب از خاکی که با ارادهٔ مردم ما آباد میشود، در هر اشک شوقی که از دیدن پیروزی حق بر باطل، بر گونهها جاری میگردد، حضور دارد.
این سوختن، این گداختن، تنها درد نیست! این پالایشی است که روح ما را از ناخالصیها پاک میکند. این دردی است که ما را به خودمان بازمیگرداند، به ریشههای اصیل انسانیت، به ارزشهایی که نباید فراموش شوند. چگونه میتوان از رنج فراق آن ستارهٔ دنبالهدار، آن فانوس دریایی هدایتگر، به سادگی گذشت؟ چگونه میتوان از یاد برد آن روزهایی را که در سایهٔ اقتدار او، لرزه بر اندام دشمنان میافتاد و امید در دل یاران جوانه میزد؟
این است جان سوختهٔ ما؛ آمیزهای از عشق، از اندوه، از حسرت و از ایمانی راسخ به آیندهای که او، با خون خود، ترسیم کرده است. این است انتظار موعود، این است نوری که در پایان هر تونل تاریک، ما را به سوی رستگاری رهنمون خواهد شد. ما سوختهایم، اما این سوختن، ما را نابود نکرده است؛ بلکه ما را آبدیده کرده، ما را مقاومتر ساخته و ما را آمادهتر برای ادای دینی که به تاریخ، به آرمانها و به خود او، داریم.
این درد، این سوز جان، فریاد خاموش نسلی است که راه را گم نکرده است. فریاد نسلی که میداند، هر قدر هم شب تاریک باشد، سرانجام سپیدهدمی از راه خواهد رسید. هر قدر هم غربت طولانی باشد، آن یار حقیقی، آن منجی موعود، بالاخره ظهور خواهد کرد و عدالت را در جهان، طنینانداز خواهد نمود. این سوختن، انتظار شیرین وصال است؛ انتظار روزی که فریاد "لبیک" ما، پاسخ نهایی آن ندای ازلی باشد.
بگذار بسوزیم، تا پاک شویم. بگذار بسوزیم، تا قدر نور را بدانیم. بگذار بسوزیم تا گواه باشیم بر حقیقتی که حتی در عمق تبعید و غربت، همچنان زنده و تابناک است. این است سرود جان سوختهٔ ما؛ سرودی حماسی، سرودی پر از درد، اما سرشار از امیدی بیپایان.
ارسال دیدگاه