آغازی برای بازگشت به خویشتن
آغاز متفاوتِ یک سفر
شیراز (پانا) - دانشآموز خبرنگار پانا ناحیه سه، حال و هوای خود از لحظه خروج از خانه تا مسجد و آنچه در اولین روز گذشت را به رشته تحریر درآورده است.
غروب روز جمعه بود که من، کولهبار سبک خود را بستم؛ فقط تسبیح، قرآن، مفاتیح و دلی که میخواست سبک شود را برداشتم. مادرم قرآن را گشود و من با احترام از زیر آن عبور کردم تا مسیرم با برکت کلام خدا آغاز شود. دل در سینهام میتپید؛ قرار است سه روز در مهمانی خدا باشم.
درِ مسجد با گلاب عطرآگین بود و کتیبه میلاد امام علی(ع) بهچشم میخورد. پس از پذیرش، وارد مسجد شدم؛ صفوف معتکفان آرام آرام شکل میگرفت. حس غریبی بود؛ انگار از دنیایی پرصدا وارد دریایی از سکوت شده باشم.
در گوشهای از مسجد جای خود را پیدا کردم و در دل گفتم: خدایا! آمدهام برای سه روز تنهایی با تو؛ برای توبه، ترک گناه، برای اینکه یاد بگیرم چگونه در این هیاهوی دنیا، آرام بمانم.
اندکی بعد، مسجد با مولودیخوانی به رنگ میلاد درآمد. پرچمهای سبز برافراشته بود و شیرینیهای نذری پخش شد. لبخندها در میان ذکر و نور میرقصیدند. حضور در جشن میلاد علی(ع) در ابتدای اعتکاف، برکت آغاز راه بود.
پس از چند ساعت آرامش و خواب، صدای مناجاتِ سحر مرا بیدار کرد: «الهی عظم البلاء…» دلها نرم شده بود. در تاریکی، صدای گریه و دعا در هم آمیخته بود. سفرهی نخستین سحری پهن شد؛ سحری اول را خودمان تدارک دیده بودیم هر معتکف چیزی برای خوردن داشت و به هم تعارف میکردند. نان ساده، پنیر، خرما و ... .
پس از سحری، نماز صبح را با جماعت خواندیم؛ صفها منظم و فضا لبریز از فروتنی بود. با خدای خود سخن گفتیم و ذکر خدا و ائمه پایان بخش این نماز دل انگیز بود .
بدن خسته از شب بیداری بود، اما دل سرشار از آرامش. بر متکایی کوچک سر نهادم و در ذهنم مرور کردم که چقدر زندگی پرشتابم نیاز به چنین مکثی داشت.
بعد از ظهر، نشست مهارتی با مشارکت معتکفان برگزار شد. موضوعش «مهارت در کار جمعی و اجتماعی » بود؛ از هماهنگی، تعهد و درسهایی از خدمت گروهی که همان بندگی در اجتماع است. یاد گرفتم که عبادت فقط خلوت نیست؛ گاهی در ساختن جمع معنا میشود.
گاهی میتوان با جفت کردن یک کفش در مقابل بزرگتر و یا پیدا کردن کفش یک کودک عشق و همدلی را پیدا کرد.
با اذان ظهر دوباره صفها منظم شد. نماز ظهر و عصر، تمرین اتصال دائم به آسمان بود. هر رکعتش طعم توبه داشت و هر سجدهاش یادآور پناه انسان.
در کلاس عصرگاهی «مسیر بندگی»، استاد از شناخت خود گفت: اینکه تا بندهی خویش نباشی، بندهی خدا نمیشوی. گفت دل ناآرام، باید در سایه یاد خدا آرام گیرد.
غروب، نور طلایی از پنجرههای مسجد میتابید. با جمعی از معتکفان، قرآن را صفحهبهصفحه تلاوت کردیم. چه حال و هوای خوبی! فضا آکنده از عطر و نوای قرآن شد.
با اذان مغرب، نمازی دیگر را آغاز کردیم، در قنوتم تمام دوستانی که التماس دعا گفتند را به یاد آوردم و با خدای خود ، نجوا کردم. آیا این بنده حقیر میتواند واسطهای برای حاجات دیگران شود؟ در نماز اشک مجالم نداد قبل از اینکه حالت نماز را از دست بدهم به خود آمدم. نماز که تمام شد، تسبیحات حضرت زهرا(س) را گفتیم و برای سلامتی امام زمان(عج) دعا کردیم.
افطاری سادهای کردیم و حلقههای گفتوگو شکل گرفت؛ درباره اینکه «چطور در این سه روز، بهتر شویم؟» هرکس حرف دلش را گفت. یکی گفت: «میخواهم سبکتر بیرون بروم.» دیگری افزود: «میخواهم بعد از اعتکاف، خدا را از دست ندهم.» من در دلم گفتم: «این اعتکاف، شاید آغاز دوبارهای برای من باشد…»
ارسال دیدگاه