سفیدپوشی که آسمانی شد

چهاردانگه (پانا) - آن روز، آسمان دیگر آبی نبود؛ صدای انفجارها، سکوت شهرا را می شکست و بوی دود، جای عطر گل ها را گرفته بود. مادران، کودکانشان را در آغوش گرفته بودند و پدران با چشمانی نگران به دنبال پناهگاهی امن می گشتند.

کد مطلب: ۱۷۴۹۷۱۸
لینک کوتاه کپی شد
سفیدپوشی که آسمانی شد

آن روز، آسمان دیگر آبی نبود؛ صدای انفجارها، سکوت شهر را می‌شکست و بوی دود، جای عطر گل‌ها را گرفته بود. مادران، کودکانشان را در آغوش گرفته بودند و پدران، با چشمانی نگران، به دنبال پناهگاهی امن می‌گشتند.

اما در گوشه‌ای از شهر، بیمارستان هنوز نفس می‌کشید؛ بیمارستانی که دیوارهایش از صدای انفجار می‌لرزید۰

در میان آن همه آشوب، پرستاری ایستاده بود؛ زنی با روپوش سفید، چشمانی خسته و قلبی بزرگ‌تر از تمام ترس‌های دنیا.

پیش از آغاز شیفت، مادرش به او گفته بود:

«دخترم، مواظب خودت باش! این روزها هیچ‌جا امن نیست

او مادرش را در آغوش گرفته و آرام پاسخ داده بود:

«مادر جان، اگر من و همکارانم نمانیم، چه کسی دست این مجروحان را بگیرد؟»

و حالا، در میان صدای آژیرها و فریادهای کمک، او مانده بود؛ نه برای آنکه نمی‌ترسید، بلکه برای آنکه درد دیگران را بزرگ‌تر از ترس خودش می‌دید.

مجروحان یکی پس از دیگری می‌رسیدند. دست‌هایش خسته شده بود، اما از حرکت نمی‌ایستاد. برای کودکی که از درد گریه می‌کرد، مادری می‌کرد؛ برای پیرمردی که خانواده‌اش را صدا می‌زد، امید می‌شد و برای جوانی که از شدت خون‌ریزی رنگ به چهره نداشت، با تمام توان تلاش میکرد.

ناگهان صدای انفجاری مهیب بلند شد. شیشه‌ها لرزیدند و گردوغبار در راهرو پیچید. برای لحظه‌ای همه‌چیز در سکوت فرو رفت.

یکی از همکارانش فریاد زد:

«بیا بیرون! باید از اینجا برویم!»

اما پرستار به تختی نگاه کرد که بیماری بی‌پناه روی آن افتاده بود. دستش را در دست گرفت و گفت:

«تنهایت نمی‌گذارم

شاید خودش هم می‌دانست که آن لحظه، لحظه‌ای سرنوشت‌ساز است؛ شاید دلش برای آغوش مادرش تنگ شده بود، برای خانه‌ای که در آن آرامش انتظارش را می‌کشید و برای فردایی که هنوز هزار آرزو در آن داشت.

اما او پیش از آنکه دخترِ خانه باشد، پناهِ دل‌های بی‌پناه شده بود.

آن روز، در میان دود و آوار، نام‌هایی بر صفحه‌ی زندگی نوشته شد که شاید هیچ‌گاه فرصت نکردند تمام آرزوهایشان را زندگی کنند؛ انسان‌هایی که لباس خدمت پوشیده بودند و تا آخرین لحظه، برای نجات جان دیگران تلاش کردند.

و اگر از من بپرسند جنگ چه چیزی را از ما گرفت، خواهم گفت: گاهی خانه‌ها را، گاهی آرامش را و گاهی انسان‌هایی را که هنوز هزار حرف نگفته و هزار آرزوی ناتمام داشتند.

اما اگر بپرسند در دل آن همه تاریکی، چه چیزی روشن ماند، خواهم گفت: چراغ انسانیت؛ همان چراغی که در دستان یک پرستار، کنار تخت یک مجروح، حتی در سخت‌ترین لحظات، خاموش نشد.

پرستار شهید! شاید دیگر صدای قدم‌هایت در راهروهای بیمارستان نپیچد، شاید دیگر دستان مهربانت زخم‌ها را نبندد، اما مهربانی تو در خاطر کسانی که برایشان جنگیدی، زنده خواهد ماند.

تو رفتی، اما معنای ماندن را به ما آموختی.

تو خاموش شدی، اما چراغ ایثارت روشن ماند.

و من امروز، در برابر لباس سفیدی که دیگر صاحبش در میان ما نیست، سر تعظیم فرود می‌آورم؛ در برابر انسانی که در روزگار مرگ و وحشت، زندگی را انتخاب کرد.

شاید پرستاران شهید، دیگر نبضی زیر انگشتانشان نداشته باشند، اما نامشان تا همیشه در نبض تاریخ خواهد تپید.

و چه زیباست اگر روزی دخترکی در کلاس درس، وقتی از او بپرسند قهرمان زندگی‌ات کیست، بگوید:

«قهرمان من، پرستاری است که در میان صدای انفجار ها، صدای کمک خواهی انسان ها را شنید.

نویسنده : دانش آموز : زهرا دنیادوست

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار