به نام آنکه عشق را در حنجرهی عطش، جاودانه کرد
ورامین (پانا) - عطرِ غریبی در هوا پیچیده است؛ عطرِ بویِ پیراهنی که گویی از فاصلهی قرنها، هنوز بویِ کربلا میدهد. محرم که میآید، زمان میایستد. انگار جهان، دمی فرو میبندد تا در سکوتِ سنگینِ این ماه، صدایِ شکستنِ قلبِ تاریخ را بهتر بشنود.
این روزها، آسمان هم رنگِ دیگری دارد؛ گویی خاکستریِ غم با طلاییِ نورِ حقیقت در هم آمیخته است. محرم، موسمِ بیدار شدنِ جانهایِ خفته است. ما به سوگ نمینشینیم که تنها اشک بریزیم؛ ما به سوگ مینشینیم تا در تلاطمِ بیانتهایِ روزمرگیها، گم نشویم. ما میگرییم تا زنگارِ فراموشی از آینه دلهامان برود و دوباره به یاد آوریم که «آزادگی»، بهایی دارد که گاهی باید برایش از همهچیز گذشت.
محرم، قصه نیست؛ تجربهای است تکرارنشدنی برایِ هر که میخواهد «انسان» بماند. در هر کوچه و خیابان که صدایِ طبل و سنج بلند میشود، در هر خانهای که سفرهای برایِ نامِ حسین (ع) پهن میگردد، شعلهای روشن میشود تا بگوید: «هنوز هم حق، زنده است؛ هنوز هم عشق، سرکشترین نیرویِ جهان است.»
ای ماهِ خون و حماسه! تو میآیی تا به ما بیاموزی که چگونه در اوجِ تنهایی و بلا، میتوان تکیهگاهِ دیگران بود. تو میآیی تا یادمان باشد که بزرگی، نه در داشتنها، که در «بخشیدنِ تمامِ خود» است؛ در بخشیدنِ جان، در بخشیدنِ آبرو، در بخشیدنِ هستی، پایِ پیمانی که با خدا بسته شده است.
این روزها، دلم در جستجویِ آن «حبیب» است که میانِ طوفانِ تردیدها، راه را گم نکرد. در میانِ سیاهپوشیِ شهر، به دنبالِ نوری هستم که از خیمههایِ سوختهیِ کربلا برمیخیزد؛ نوری که میگوید: حتی وقتی همه چیز تمام شده به نظر میرسد، «عشق» است که حقیقتِ ابدی است.
یا حسین! مرا در این ماه، با این عطشِ سوزان، تنها مگذار… بگذار اشکم، بهانهای باشد برایِ شستنِ جان از هرچه غیرِ توست.
ارسال دیدگاه