نجوای یک کودک در میان غوغا؛
وقتی خیابان، خانه میشود
کهریزک (پانا) - گاهی در میان هیاهوی اعتراضات، سکوتی شنیده میشود که از تمام فریادها بلندتر است. در شب هشتاد وچهارم تجمع باقرشهر، دوربین من نه یک صحنه، بلکه یک حقیقت را شکار کرد: کودکی که با تابلویی کوچک، معنای جدیدی از ایستادگی را تعریف میکرد.
شب هشتاد و چهارم، در میدان شهدای باقرشهر، دوربینم را برداشته بودم تا از تلاطم و هیجان مردم عکاسی کنم. هوا سنگین بود و صدای لبیکها، لرزهای بر تن جمعیت میانداخت. در میان آن انبوهِ انسانی و هیاهوی بیپایان، ناگهان چشمم به او افتاد.
او نه یک عکاس بود و نه یک لیدر؛ فقط کودکی بود که در میان غوغا ایستاده بود. با دقت نگاهش کردم؛ تابلویی داشت که با حوصله با ماژیکهای مشکی و قرمز روی برگهای ساده نوشته بود، و بر روی یک کارتن کوچک چسبانده شده بود. قبلاً هم در روزهای قبل ردِ او را دیده بودم، اما آن شب، نگاهش چیزی داشت که دوربینم را میخکوب کرد. نگاهی که انگار فراتر از سن و سالش، سنگینیِ تمامِ حقیقتهای این روزها را میفهمید.
در میان آن همه فریاد، پیامِ روی تابلوی کوچکش، مثل یک سکوتِ مهیب در میان صداها پیچید: «ما در خیابان دیگر تجمع نمیکنیم، زندگی میکنیم.»
این جمله، تمامِ آن هیاهو را در ذهنم بازسازی کرد. انگار این کودک، مرز میان «اعتراض» و «بودن» را ترسیم کرده بود. او با این کلماتِ ساده اما کوبنده، میگفت که ما اینجا صرفاً برای داد و فریاد نیامدهایم؛ ما آمدهایم تا حقِ امنیت، حقِ آرامش و حقِ داشتنِ یک آینده را مطالبه کنیم. او میگفت خیابانها برای ما دیگر صرفاً مسیرهای عبور نیستند، بلکه به خانه دوم ما بدل شدهاند؛ جایی که در آن به دنبال معنای واقعیِ زندگی میگردیم.
آن کودک، با آن تابلوی دستنویس و نگاهِ استوارش، در تاریکترین لحظات، چراغِ امید را روشن میکرد. پیامش تلنگری بود به تمامِ خستهها:« ناامید نشوید، ما اینجا هستیم تا زندگی کنیم، نه اینکه فقط اعتراض کنیم.» حضور او یادآوری کرد که مطالبهی ما، از مرزهای شعار فراتر رفته و به تمنایی وجودی برای «حقِ زیستن» رسیده است. او به ما آموخت که جنگیدن برای حق، یعنی تلاش برای رسیدن به روزی که بتوانیم در آن، بدون ترس، با لبخند زندگی کنیم.
ارسال دیدگاه