پایان رویای ناتمام...
شهرری دو(پانا)-در پی حمله ناگهانی در محدوده خیابان سهروردی تهران، نوجوانی هفده ساله جان خود را از دست داد؛ نوجوانی که آیندهاش را در دنیای مکانیک خودرو میدید و زندگی روزمره اش با صدای موتور و ابزار و کارگاه معنا پیدا میکرد.
در پی حملهای ناگهانی در محدوده خیابان سهروردی تهران، نوجوانی هفدهساله به نام امیرعباس جان خود را از دست داد؛ نوجوانی که بنا بر گفته نزدیکانش، آیندهاش را در دنیای مکانیک خودرو میدید و زندگی روزمرهاش با صدای موتور و ابزار و کارگاه معنا میگرفت.
این حادثه پس از ظهر همان روز رخ داد؛ زمانی که امیرعباس در کنار پدرش، برای انجام امور شخصی از خانه خارج شده بود.لحظه وقوع حادثه، خیابان در حالت عادی قرار داشت و رفتوآمد مردم جریان عادی و معمولی خود را طی میکرد. تنها چند ثانیه کافی بود تا همهچیز تغییر کند.
صدایی ناگهانی، آشفتگی در محیط و سپس تلاش حاضران برای کمک.
امیرعباس تکفرزند خانواده به گفته اطرافیانش، نوجوانی آرام، مهربان و مسئولیتپذیر بود. معلمانش او را دانشآموزی دقیق و علاقهمند میدانستند؛ نوجوانی که بیشتر وقت خود را در کارگاه مدرسه یا کنار پدرش میگذراند و آرزو داشت روزی یک تعمیرکار حرفهای شود.
دوستانش از او به عنوان پسر همیشه آماده کمک یاد میکنند؛ کسی که هر جا کار از دستش برمیآمد، بیدرنگ وارد میشد.
با وجود تلاش نیروهای امدادی که دقایقی پس از حادثه در محل حاضر شدند، شدت آسیبدیدگی او به حدی بود که امکان بازگرداندن وی وجود نداشت و مرگ او در همان نقطه تأیید شد.
خانوادهاش در شرایطی سخت خبر را دریافت کردند.پدری که لحظههای آخر را در کنار او گذراند و مادری که میگوید رویاهای پسرش را بهسختی میتواند باور کند که نیمهتمام مانده است.
اما اطرافیان امیرعباس روایت دیگری دارند. به گفته آنها، مسیر و ارزشی که او در زندگی خود دنبال میکرد، در رفتار و یاد او ادامه دارد.
مدرسهاش اعلام کرده برنامهای یادبود برای دانشآموزان علاقهمند به رشتههای فنی برگزار خواهد کرد و جمعی از دوستانش نیز تصمیم گرفتهاند پروژهای کوچک در کارگاه مدرسه را به نام او تکمیل کنند؛ پروژهای که خود امیرعباس چند هفته قبل آغاز کرده بود.
ارسال دیدگاه