پروازِ ناتمامِ ماکان؛ ۴۰ روز حسرت در کوچههای خمینیشهر و میناب
فیروزکوه (پانا) _در حمله جنایتکارانه دشمن به مدرسه شجره طیبه میناب، “ماکان نصیری خوزانی”، دانشآموز ۷ ساله کلاس اولی، پرپر شد و تنها اثر باقیمانده از او پس از ۴۰ روز، یک لنگه کفش است. این یادداشت، روایتی است از غمِ پدری که تنها یادگارش، تکهای از خاطرهی پسرش است و دلتنگیِ شهری که داغدارِ پروازِ ناتمامِ یکی از فرزندانش شده است.
روز نهم اسفند، دیگر برای ما یک تاریخِ ساده نیست؛ روزی است که آسمانِ شهرِ میناب، گویی دلش گرفت و ابری شد از غم، و کوچههای جویآبادِ خمینیشهر، غرق در سکوتی تلخ و وهمآلود. این روز، روزِ پروازِ ناتمامِ "ماکان" بود؛ غنچهی ۷ سالهای که قرار بود در کلاسِ اولِ مدرسه "شجره طیبه"، شکوفا شود، اما در حمله ددمنشانهی دشمن، پرپر شد و بالهایش سوخت.
ماکان، تنها ۷ بهارِ زندگی را تجربه کرد. ۷ بهارِ پر از خنده، بازی، و رویاهایِ شیرینِ کودکی؛ اما انگار همین دیروز بود که چشمهایش برای اولین بار به دنیا باز شد، و دستانِ کوچکش، دستانِ پدر را فشرد. پدرِ او، که حالا تنها یادگارش از دنیایِ پر از شور و شوقِ پسرش، یک لنگه کفشِ کوچک است؛ همان کفشی که شاید روزِ حادثه، از پایِ معصومش جدا شد و حالا ۴۰ روز است که نشانهای از اوست. ۴۰ روز انتظار... ۴۰ روزِ بیخبری... ۴۰ روزِ دلتنگی که شاید از ۴۰ سال هم طولانیتر گذشته باشد.
مدرسه میناب، دیگر آن مدرسه سابق نیست. حالا دیگر صدایِ خندههایِ شادِ بچهها، با غمی جانکاه در هم آمیخته. ماکان، تنها دانشآموزِ مفقودالاثرِ این مدرسه است؛ یک نشانه، یک امیدِ ناامیدکننده، یک فقدانِ عمیق که در دلِ تمامِ همکلاسیهایش، در قلبِ معلمانش، و در جانِ پدر و مادرش، ریشه دوانده است. هر روز که میگذرد، حسرتِ دیدنِ دوبارهی صورتِ ماهِ ماکان، بیشتر و بیشتر میشود. حسرتِ بوسیدنِ گونههایش، حسرتِ شنیدنِ صدایِ شیرینش، حسرتِ آن لبخندِ معصومانهاش.
چه کسی باور میکند که یک کودکِ ۷ ساله، این چنین مظلومانه پر بکشد؟ چه کسی میداند که در دلِ این دنیایِ به ظاهر متمدن، چه فجایعی در حالِ رخ دادن است؟ دشمن، با حمله به مهدِ علم و دانش، با گرفتنِ جانِ پاکِ کودکان، چه چیزی را ثابت کرد جز اوجِ پستی و وحشیگری؟ اما خونِ ماکان، و تمامِ کودکانی که قربانیِ این جنایتها شدهاند، شاهدی خواهد بود بر ظلمی که روا داشته شد.
۴۰ روز است که یک لنگه کفش، تنها یادگارِ ماکان است. ۴۰ روز است که پدر و مادرش، با چشمانی اشکبار، به در و دیوارِ خانه خیره میشوند، به عکسِ یادگاریِ کوچکشان. ۴۰ روز است که دلشان برایِ پرندهی کوچکشان تنگ شده، پرندهای که دیگر باز نخواهد گشت. اما ماکان، در قلبِ تمامِ کسانی که طعمِ تلخِ این فقدان را چشیدهاند، زنده خواهد ماند. یادش، خاطراتش، و شاید... تنها یادگارِ کوچکش، این لنگه کفشِ تنها مانده، تا ابد در یادها خواهد ماند.
ارسال دیدگاه