چهلمین روزِ یاد؛ وقتی قلبِ شهر برایِ رهبرِ شهید تپید
شهریار(پانا)ـ صدها هزار نفر، امروز در شهریار، نه تنها برایِ سوگ، که برایِ اثباتِ عشق و وفاداری گرد هم آمدند. تصویری از مردمی که در اوجِ احساس، صلابتِ خویش را به نمایش گذاشتند تا بگویند یادِ قهرمانان، هرگز فراموش نمیشود.
امروز، آسمان شهر رنگ دیگری داشت. گویی ابرهایِ درهمتنیده هم به احترامِ قدمهایی که با صلابت بر زمین میکوبیدند، ایستاده بودند تا تماشاگرِ سیلِ خروشانِ مردمی باشند که از هر گوشهوکنار، خود را به قلبِ تپنده شهر رسانده بودند. از همان ساعتهای ابتدایی، خیابانها نه دیگر برای عبور خودروها، که برای حضورِ پرشورِ انسانیت باز شده بود؛ گویی هر کوچه، رگهای بود که به شریان اصلی این تجمعِ عظیم میپیوست.
هوا در آن منطقه، سنگین از بغض اما پر از طنینِ اراده بود. صدها هزار چشم، همسو به یک نقطه خیره شده بود؛ نگاههایی که در آن نه خستگی راه دیده میشد و نه سستی قدم. چهرهها، آینهی تمامنمایِ احساساتی بودند که کلمات از بیانِ عمقِ آن قاصرند. زنان و مردانی که هر کدام، داستانی از ارادت و وفاداری در سینه داشتند، شانهبهشانه هم ایستاده بودند؛ آنچنان به هم نزدیک که گویی حصارِ تنها شکسته شده و همه به یک روحِ واحد تبدیل شدهاند.
در میان این جمعیتِ موجخیز، حضور نسلهای مختلف، تصویری تماشایی از تداومِ یک عهدِ ناگسستنی بود. پیرمردی با دستانی لرزان که پرچم یادبود را بر دوش داشت، در کنار نوجوانی که با نگاهی نافذ و مشتهایی گرهکرده، ایستادگی را در رفتارِ پدرانش مشق میکرد. اینجا، در میدانِ یاد و خاطره، زمان ایستاده بود. هیچکس به ساعت نگاه نمیکرد؛ هیچکس از گرما یا سرمایِ هوا ناله نمیکرد. تنها چیزی که در فضا جاری بود، ارتعاشِ عمیقِ خواستن و ایستادن بود.
وقتی صدایِ فریادهایِ دستهجمعی از عمقِ جانِ جمعیت برمیخاست، زمین زیرِ پا میلرزید؛ صدایی که نه فقط یک صوت، بلکه کوهی از عزم و اراده بود که به آسمان پرتاب میشد. هر فریادی که برمیآمد، گویی آبی بود بر آتشِ اندوهِ دلها؛ تسلایی برای جایِ خالیِ عزیزانی که حالا در میان مردم نبودند، اما نامشان، راهشان و هدفشان در تکتکِ این سینه ها زنده بود. این فریادها، تکرارِ یک تقاضایِ بزرگ بود؛ تقاضایِ حقخواهی و طلبِ عدالت برای کسانی که خونبهایِشان در رگهایِ این شهر جاری شده است.
در میانِ این خروش، دانشآموزانی دیده میشدند که گویی درسِ بزرگی را نه در کتابها، که در میدانِ عمل میآموختند. چهرههایشان آمیخته به غروری بود که از درکِ بزرگیِ لحظه نشأت میگرفت. آنها آمده بودند تا بگویند میراثِ بزرگانی که راه را نشانشان دادهاند، به دستِ فراموشی سپرده نخواهد شد.
این یک تجمعِ ساده نبود؛ این «میعادگاهِ عهدها» بود. مردمِ این شهر، امروز ثابت کردند که یادِ عزیزانشان، فراتر از نامها و نشانها، در متنِ زندگیشان ریشه دوانده است. وقتی مراسم به پایان رسید و مردم آرامآرام مسیرِ بازگشت را پیش گرفتند، در چشمهایشان چیزی جز آرامشِ حاصل از «انجامِ یک وظیفه بزرگ» دیده نمیشد. شهر، دوباره به سکوت بازگشت، اما آن سکوت، سکوتِ پیش از طوفان بود؛ آرامشی که نشان میداد روحِ حماسه در کالبدِ این مردم، تا ابد زنده و پویا باقی خواهد ماند.
آری؛ امروز شهر دوباره معنایِ بودن را در «با هم بودن» پیدا کرد، و در پسِ هر گامی که برداشته شد، پیامِ محکمی نهفته بود که در تاریخِ این دیار ماندگار خواهد شد.
ارسال دیدگاه