وقتی سکوت فریاد میشود؛ نامهای از باغ پروانهها
شهریار(پانا)_ در سکوتِ باغِ پروانهها، عطرِ ایمان و حماسهای دیگر پیچیده است؛ روایتِ فرزندانِ ایرانزمین که کلاسِ درس را به معراجِ عشق بدل کردند و با «الفبایِ شهادت»، نامِ پر افتخارِ وطن را بر تارکِ آسمانِ حماسه حک نمودند. پیامی از جنسِ وفاداری و صلابت که از جانهایِ پاکشان برمیخیزد.
به آنان که رفتند، و رفتنشان آغاز بود...
امروز، نه از قلم، که از عمقِ جان مینویسم. از باغی که روزی پر از شکوفههای خنده بود و امروز، عطرِ شهادت میدهد. از "شجره طیبه" که ریشههایش در خاکِ عشق تنیده شده و شاخههایش، پرواز را آموختهاند.
آنان، الفبایِ پرواز را نه در کلاس درس، که در سجادههایِ شبانه آموختند. "شین"شان، شجاعتِ کوه بود؛ "ه"شان، هوشیاریِ ستاره؛ "الف"شان، ایثارِ خورشید؛ "دال"شان، دلیریِ دریا؛ و "ت"شان، تار و پودِ عشقی که به خدا و وطن داشتند. دعایِشان، "شهادت" بود و لبخندشان، نشانِ رضایت.
آخرین آغوشها، پر از بویِ خانه بود و آخرین نگاهها، آیینهی آسمان. گویا میدانستند که پروازشان، دیگر بازگشتی ندارد. دلهایِ بیقرارِ مادران، پژواکِ همین رفتن بود. ناگهان، فریادِ آسمان، سکوتِ باغ را شکست. موشکی، نه بر سرِ آجر و سیمان، که بر قلبِ صدها آرزویِ ناب فرود آمد. "شجره طیبه"، نه سوخت، که پروانههایش، در میانِ خاکسترِ غم، بال گشودند.
اما این پایانِ روایت نیست. این، تازه آغازِ داستانی است که بر بالِ پروانههایِ سوخته، به آسمانِ هفتم میرسد. جایی که معلمان، نه مربی، که راهنمایِ پروازند و رهبر، نه پدر، که پدرِ پدرانِ ایران. آنان اکنون در کنارِ او، در بهشتِ ابدی، شانه به شانه معلمشان، لبخند میزنند.
مادرانِ داغدارِ "شجره طیبه"، بدانید که این غم، نه پایانِ امید، که آغازِ عزمی راسختر است. این درد، نه ما را خم میکند، که استوارترمان میسازد.
ما سربازِ سید علیایم. آموختهایم که در مکتبِ او، شجاعت، ترسیمِ لبخند بر لبانِ مظلوم است و ایثار، هدیه کردنِ جان برایِ وطنی که نفسِ کشیدن در هوایش، افتخار است.
قول میدهیم به شما، به روحِ بلندِ پرواز کردهی فرزندانتان، به رهبرمان: تا آخرین نفس، خواهیم ایستاد. تا قطرهی خونِ آخرمان، در برابرِ دشمنانِ قسمخوردهی این آب و خاک خواهیم ایستاد. تا انتقام نگیریم، آرام نخواهیم گرفت. این، نه یک شعار، که پیمانی است از جنسِ خون و ایمان.
از "رهبر فرزانهمان"، اقتدار را آموختهایم. اقتداری که نه در سلاح، که در صلابتِ ایمان است. اقتداری که اجازه نمیدهد خونِ پاکِ جوانانِ این مرز و بوم، پایمال شود. و ما، خبرنگارانِ کوچکِ این سرزمین، این راه را ادامه خواهیم داد. راهِ سربلندی، راهِ عزت، راهِ پرواز.
این باغ، دیگر باغِ سوخته نیست. این باغ، باغ پروانههایی است که از دلِ خاکستر، دوباره متولد شدهاند تا پرواز کنند.
ارسال دیدگاه