بخشی از به یاد ماندنی ترین خاطرات یکی از مهمان های خدا در میهمانی اعتکاف

من با رفقایم اعتکاف رفته بودم، به قول بزرگان معتکف ما ارازل بودیم

ملارد(پانا)- از بین ما اگر کسی هم با توجه به حرف هایش معتقد نبود، باز هم از نظر من ته ته قلبش چیزی بود که او را به اینجا کشانده بود .

کد مطلب: ۱۶۵۵۳۳۰
لینک کوتاه کپی شد
من با رفقایم اعتکاف رفته بودم، به قول بزرگان معتکف ما ارازل بودیم

بنده نازنین زهرا بارانی، یکی از مهمان های خدا در این مهمانی با شکوه بودم.

نمیدانم بگویم چگونه گذشت!  کمی سخت گذشت ولی خوش گذشت. من با رفقایم اعتکاف رفته بودم، به قول بزرگ های معتکف ما ارازل بودیم .  ارازلی که شاید ظاهرشان اینگونه نمی‌گفت اما شاید دلشان از خیلی ها پاک تر بود و قلبشان از خیلی ها بیشتر برای خدا و فرستادگانش میتپید.  از بین ما اگر کسی با توجه به حرف هایش هم معتقد نبود باز هم از نظر من ته ته قلبش  چیزی بود که او را به اینجا کشانیده بود .

ما ارازل بودیم ؛ گاهی برای نماز خواب می‌ماندیم و هرچه بیدارمان می‌کردند باز هم میخوابیدیم.

به نماز جماعت نمیرسیدیم اما نماز را به جماعت می‌خواندیم؛ اینجور وقت ها من امام جماعت بودم و بچه هارا به خط میکردم بعد از نماز واجب، نماز مستحبی می‌خواندیم . نماز شکر ، نماز حاجت ، نماز وتر نصفه نیمه .. یک بار داشتیم به جماعت نماز می‌خواندیم که یکی از بزرگان معتکف از جلویمان رد شد گفت: به به ..چه امام جماعتی !ماشالله، ما هم پقی زدیم زیر خنده و نمازمان شکست ..بنده ی خدا خیلی شرمنده شد.

طبقه پایین آقایان بودند و ما بالا بودیم؛ پسر ها با یک توپ کوچک بنفش بازی می‌کردند و توپشان افتاده بود بالا و برادر یازده ساله من که آن هم معتکف بود آمده بود دم در تا توپ را بگیرد . یک بار توپ را دادم ، دومین بار هم دادم ولی بار سوم توپ را گرفتم و ندادم؛ حقشان بود ولی خب من هم دلم سوخت و پس از التماس های فراوان  برادرم که میگفت دیگر تکرار نمیشود، توپ را به آنها پس دادم .

گوشی هایمان را می‌گرفتند و یک ساعت در روز می‌دادند؛ البته نمی‌خواستند بدهند ولی ما هر کاری میکردیم که فقط نیم ساعت حتی گوشی‌مان را چک کنیم؛ آخر ما اعتیاد داشتیم .

برای گرفتن گوشی ها برای یک ساعت عملیات طرح کردیم و میز گرد تشکیل دادیم فکر می‌کردیم که چه کنیم و چه نکنیم!

ایده هامان هم مانند وضعیتمان خنده‌دار بود؛یکی میگفت برویم گریه کنیم شاید دلش بسوزد، یه نفر میگفت بگوییم اگر ندهند می‌رویم خانه ، دیگری میگفت برویم بگوییم ما از تو ناراضیم اعتکافت مقبول نیست، کسی دیگر میگفت وقتی خواب است یواشکی کیسه گوشی هارا برداریم قبل بیدار شدنش بگذاریم سر جایش .. خیر سرمان خانه خدا بودیم و این همه فکر پلید داشتیم .

گویا برای ما مربی آورده بودند و مربی به میز گردمان پیوست؛ فکر می‌کردیم آدم خشک مذهبی ست. به ما گفته بودند قرار است تا پایان اعتکاف کنارمان باشد؛ نگران بودیم که پایه شیطنت هایمان نباشد و حوصلمان را سر ببرد، اما کاملا برعکس شد .

خانم فرجنیا یا بهتر است بگویم خاله فرجنیا  خیلی خوب با ما ارتباط گرفت، به جایی رسیده بود که نشسته بودیم و از بدبختی هایمان صحبت میکردیم و برای یکدیگر گریه میکردیم؛ اشک خاله هم در آمده بود .

او با آنکه سن مادرمان بود آنچنان ما را درک می‌کرد که گوشی هارا فراموش کرده بودیم، سر انجام هم خودش با خاله فیروزه صحبت کرد تا ساعتی در روز گوشی را به ما بدهد .

خاله فرجنیا یک شب بیشتر نماند و برایش کار پیش آمده بود. همه دلگیر بودیم و دوست داشتیم تا آخر کنارمان بماند اما سر انجام با دست تقدیر کنار آمدیم. 

سفر ما فراز و نشیب زیاد داشت ولی خیلی خوشگذشت؛ ما شیطنت میکردیم اما عبادت هم میکردیم.

دور هم جمع شده بودیم و یک صدا حدیث کسا می‌خواندیم و بعد خاله فاطمه برایمان داستان حدیث کسا را گفت گویا پیامبر وعده کرده بود و قسم یاد کرده بود که اگر در جمعی این داستان تعریف شود حاجتش را می‌گیرد و تصمیم گرفتیم اول برای فرج آقا امام زمان و بعد برای گرفتاری های خودمان دعا کنیم . بعد از حدیث کسا خاله مریم مداحی کرد؛ می‌خواند و چشمه چشم هایمان را هر لحظه جوشان تر می‌کرد.

در این بین ما بازی هم میکردیم و در حین بازی دعوایمان هم می‌شد؛ گاهی ناخواسته  به هم بی احترامی هم میکردیم ولی ته دلمان هم دیگر را دوست داشتیم .

من اولین بارم نبود، سومین بارم بود اما هر دفعه انگار اولین باری بود که می آمدم  .. گویا حس و حال هر دفعه با دفعه بعدی فرق می‌کرد؛ شدیدتر، معنوی تر، زیباتر و شاید هم دلنشین تر بود.

آدم های قدیمی احساس امنیت می‌دادند و آدم های جدید هیجانمان را بیشتر می‌کردند؛ ما در اعتکاف نه تنها خودمان را بیشتر کشف کردیم بلکه آدم های جدید و واقعیت دوستانمان را هم کشف کردیم .

بیدار شدن با صدای اذان تنها چیزی بود که نمی‌توانم وصف کنم چگونه قلب ما را متبلور می‌کرد. یک بار نماز صبح آب قطع شده بود و ما برای خواندن نماز، تیمم کردیم و بعد که نمازمان تمام شد متوجه شدیم آقایی رفته و برایمان از شهرک مجاور آب آورده است؛ اما خب دیگر دیر بود اذان هم داده بود و آب نمی‌توانستیم بخوریم.تجربه ی به یاد ماندنی ای  بود و خدا را شاکرم که باز هم مرا دعوت کرده و مهمان نوازی کرده و منت بر سرمان گذاشته بود.

 

نویسنده : دانش‌آموز، نازنین زهرا بارانی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار