ای کاش نمیآمد، فصلی که تو در آن رفتی
بام و صفیآباد(پانا) - خبرنگار پانا در غم شهادت رهبر معظم انقلاب مینویسد.
نمیدانم از کجا شروع کنم...
از حسرت ندیدنت؟
از چهره زیبا و نورانیت؟
از رفتار مهربانانه ات با کودکان؟
از ارزش قائل شدن برای مردمت؟
از آرامش صورتت؟
از قدرت تکلم بالایت؟
یا از شوق به شهادتت؟
آری! همان شوق به شهادت بود که تو را از ما جدا کرد...
یادم می آید از کودکی تا به حال هر گاه به مساجد برای اقامه نماز میرفتیم در پایان دعایی را زمزمه میکردیم:
+خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما،خامنه ای امام به لطف خود نگهدار...
خدایا ما گفتیم ایشان را برای ما نگهدار...نه اینکه ببری برای خودت...
آقا جان! یعنی انقدر خدا شما را دوست داشت که برای خودش نگهت داشت و شما را از ما دریغ کرد؟
خیلی ناگهانی از بین ما رفتی
طول میکشد تا به نبودنت عادت کنیم...
اما نگران نباش
از پدرمان خوب یاد گرفته ایم که چگونه در برابر امتحانات الهی پا پس نکشیم
خود شما فرمودی :(هر بلایی کز خدا آید رحمت است.)
آری! یعنی حتما این بلای فقدان شما برای ما از سوی خداوند رحمت بوده است؛
که ما بیشتر از قبل به درک وجودت پی ببریم...
اما هرگز فراموش نخواهی شد!
دیشب هنگام مناجات حاج محمود،
ایشان سهوا برای سلامتی شما دعا کرد و آن لحظه بغض تمام مردم ترکید
کجایی که برایت دعا کنیم؟
وقتی خبر پر کشیدنت را شنیدم اولین حسرتی که در دلم ایجاد شد ندیدنت بود...
سالها بود که قصد نوشتن نامه ای را برای شما داشتم
تا جایی هم نوشتم امااا،
اما صبر نکردی که تحویلت بدهم و برایم پاسخ بفرستی...
حالا نباید حسرت بخورم؟؟؟
من این نامه نصف و نیمه را چه کنم؟
برای چه کسی کامل کنم؟
کامل میکنم تا شاید آن دنیا همدیگر را ببینیم...
البته اگر بتوانم حداقل آنجا شما را زیارت کنم.
خدایا حال که آقای مارا بردی نزد خودت،پس آنجا مراقبش باش.
ارسال دیدگاه