چهل روزی که دلم هنوز آن را باور نکرده است
تهران (پانا) - از همان لحظهای که خبر حمله آمریکایی - صهیونیستی به مدرسه شجره طیبه میناب را شنیدم، یخ زدم! ۱۶۸ دانشآموز، عدد نیست؛ نفسهایی بود، نگاههایی بود، دنیایی بود. چهل روز است هر بار این عدد را میشنوم، دلم میلرزد؛ انگار یکدفعه چشمهایم پر میشود از تصویر بچههایی که میتوانستند همان لحظه بخندند، راه بروند، رؤیا ببافند… اما زندگیشان در یک لحظه، بدون اینکه فرصت خداحافظی داشته باشند، قطع شد.
چهل روز گذشته، اما برای من انگار زمان هنوز همانجا ایستاده. هر وقت اسم این بچهها را میشنوم، انگار یک نفر در گوشم میگوید: اینها همسن تو بودند. درست مثل تو رویا داشتند، درست مثل تو منتظر فردا بودند.
همین جمله ساده کافیست تا دوباره بغضی بیاید که نمیدانم با آن چه کنم. من حتی آنها را نمیشناختم، اما اشکهایم انگار آنها را میشناسند. گاهی خودم را میبینم که شبها قبل از خواب فکر میکنم: آیا آنها هم مثل من برنامههای کوچکی برای فردا داشتند؟ آیا یکیشان منتظر بود نقاشی نیمهکارهاش را تمام کند؟ آیا دیگری دلش میخواست کتاب تازهاش را ورق بزند؟
بعد، ناگهان احساس میکنم یک جای دنیا برای همیشه خالی شده؛ جایی که شاید هیچوقت ندیدهام، اما نبودنش را با تمام وجود حس میکنم. انگار سکوتی عجیب بین روزهای من افتاده؛ سکوتی که وقتی به فکرشان میافتم، بزرگتر و سنگینتر میشود. و هر بار این سؤال در ذهنم میچرخد: چطور ممکن است کودکانی که هیچوقت فرصت بزرگ شدن نداشتند، اینقدر در دل من اثر بگذارند؟ شاید چون دردِ از دست رفتن کودکی، مرز و فاصله نمیشناسد؛ کافیست همسن باشی تا بفهمی چه چیزی از دنیا کم شده است.
ارسال دیدگاه