گر پدر نیست تفنگ پدری هست هنوز!
ساوجبلاغ(پانا)- قابی که چشمانم شاهدش بودند، به وضوح فریاد می زد: گر پدر نیست تفنگ پدری هست هنوز !
مراسم گرامیداشت خانوادهی شهدا بود. شهدای مظلوم و گلگون کفن جنگ تحمیلی سوم.
جمعی که در بینشان حضور داشتم، با هر جمع دیگری تفاوت داشتند.
مادرانی که با یک دست چادرشان را گرفتهاند و با دست دیگر قاب عکس دلبند پرپر شدهشان را میهمان آورده بودند.
پدرانی که از داغ جگرسوز فرزند، قامت خم کرده بودند.
همسرانی که با نگاهی پر از معنا و حرف تازه آمده بودند؛ نگاهی پر از عشق، دلتنگی، صبوری و شجاعت.
آنجایی این محفل برایم مجلس روضه شد که فرزندان معصوم شهدا وارد جمع شدند.
دختران کوچکی را می دیدم که روسری و چادر مشکی بر سر دارند.
مگر نمیگویند دختران باباییاند؟ چرا دست پدر را نگرفته بودند؟
از کدام پدر سخن می گویم؟ پدری که مانند سید الشهدا از دردانه سه سالهاش گذشت تا دین خدا سرافراز شود؟.
اما به خاطر دارم سایه پدری دلسوز و مهربان بر سر کشور ما بود که همچون مولایش علی (ع)، برای همه یتیمان پدری می کرد و فرزندان شهدا را بسیار دوست داشت. کجاست آن پدر؟
فراموشی نگرفتهام اما نمی خواهم باور کنم بهترین پدر دنیا را از دست دادهایم.
در غم لالههای آسمانی میگریستم و خاطرات تلخی که در چهل روز تجربه کرده بودیم را مرور می کردم؛ اما چیزی که توجهم را جلب کرد، کوهی از صلابت و شجاعت بود که گویی به قلب بیقرارم تسکین می داد.
قابی که چشمانم شاهدش بودند، به وضوح فریاد می زد: گر پدر نیست تفنگ پدری هست هنوز !
چه تصویر دلنوازی...
الحق که خوش گفتهاند: پسر کو ندارد نشان از پدر !
دل، مژده میدهد که علمدار، علم را به دست یگانه منجی عالم خواهد رساند...
ارسال دیدگاه