روایتی از قهرمانان سرزمینم ؛

از پطروس خیالی تا مردانی که حقیقت را با جانشان نوشتند

کرج(پانا)-سال‌ها پیش، قهرمانی خیالی در کتاب فارسی، قهرمان ذهن کودکی ما شد؛ اما وقتی بزرگ شدیم، فهمیدیم قهرمانان واقعی درست همین‌جا بودند؛ در خاک، در تاریخ، در ایران که حقیقت را با جانشان نوشتند.

کد مطلب: ۱۶۹۹۲۲۲
لینک کوتاه کپی شد
از پطروس خیالی تا مردانی که حقیقت را با جانشان نوشتند

یادم هست… کلاس چهارم بودم.  

در کتاب فارسی‌مان داستان پسربچه‌ای هلندی را می‌خواندیم؛ همان که انگشت کوچکش را گذاشته بود توی سوراخ سد تا آب، روستا را با خودش نبرد.  

قهرمانی که اسمش را با احترام می‌گفتیم.  

«پطروس فداکار»…  

قهرمانی که هیچ عکسی از او نبود، هیچ تصویری از او ندیدیم و همین بی‌تصویری باعث شد هر کدام از ما، او را به شکل دل خودمان بسازیم.  

در خیال ما، پطروس پسربچه‌ای بود خسته، سرد، رنگ‌پریده، با انگشتی کرخت‌شده که در دل شب ایستاده بود تا سد نریزد.  

هر کدام‌مان یک نسخه از او داشتیم، یک تصویر که سال‌ها در ذهنمان ماندگار شد.

سال‌ها بعد فهمیدیم اسم واقعی او «هانس» بوده؛  

و تازه‌ترش اینکه هانس اصلاً وجود  نداشته.  

شخصیتی خیالی بود، خلق‌شده توسط یک نویسنده آمریکایی به نام «مری میپ داچ»

بعدها، حتی هلندی‌ها برای این قهرمان خیالی‌شان مجسمه ساختند.  

جالب اینجاست که خودشان آن‌قدرها او را نمی‌شناختند؛  

اما ما نسل‌به‌نسل با خاطره‌اش بزرگ شده بودیم.  

شاید اگر آن روزها می‌فهمیدیم پطروسی در کار نبوده، دل کوچک‌مان می‌گرفت…  

اما حقیقت این است که درست همان روزها، سرزمین من پر بود از قهرمان‌هایی که نه خیالی بودند، نه ساختگی؛  

اسم داشتند، چهره داشتند، داستان داشتند…  و همه‌شان واقعی‌تر از هر افسانه‌ای بودند.تازه اون قهرمانان واقعی زیادترم شدن!

شهید ابراهیم هادی ؛جوانی که با لب تشنه در کانال کمیل ماند و ستاره ابدی همان خاک شد.  

شهید حسین فهمیده؛ نوجوانی سیزده‌ساله که با دل بزرگش زیر تانک رفت.  

شهید محمدابراهیم همت ؛ سرداری که سرش را خمپاره برد.  

شهیدان علی، مهدی و حمید باکری ؛ برادرانی که هیچ‌کدام جنازه‌شان برنگشت.  

شهیدان مهدی و مجید زین‌الدین  که در یک زمان پر کشیدند.  

شهید حسن باقری؛ چنان تأثیری داشت که دشمن برای سرش جایزه گذاشت.  

شهید مصطفی چمران؛ دانشمندِ برکلیِ آمریکا که بی‌ادعا لباس خاکی پوشید و در دهلاویه جان داد.  

شهید محمد قنبرلو که خبر شهادتش در بغداد، «شکار بزرگ» خوانده شد.

ای کاش در کنار قصه‌های تخیلی، قصه مردان واقعی سرزمینمان را هم برایمان می‌گفتند

ما خودمان از هر قوم، قهرمان داشتیم.  قهرمان‌هایی از هر گوشه این خاک:

لر… شهید بروجردی  

ترک… شهید باکری  

عرب… شهید  هاشمی  

قزوینی… شهید بابایی  

تهرانی… شهید  علی‌وردی  

تهرانی...شهید خاتمی

آبادانی… شهید طاهری  

اصفهانی… شهید همت  

شمالی… شهید شیرودی  

شیرازی… شهید  دوران  

کرجی… شهید عجمیان  

مردانی که ایستادند تا هیچ‌کس نگاه چپ به خاک و ناموس این سرزمین نکند.  

مردانی که نامشان سند واقعی بودنشان است.  

ای کاش گاهی… فقط گاهی… در میان روزمرگی‌ها، از همین مردان ساده و بی‌ادعا هم یادی کنیم.  

ای کاش بعدها اسم من هم جزو شهدا قرار بگیره:

شهادت لباس تک سازیه 

که انسان باید خیلی تلاش کنه تا اندازش بشه:

روحشان شاد…  

و یادشان گرامی باد.

 

 

نویسنده : دانش‌آموز: زهرا خاتمی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار