چراغهایی که از دلِ رنج میرویند
تهران (پانا) - وقتی دود جنگ چشمها را میپوشاند و صدای آژیرها سکوت زندگی را میدرد، چیزی فراتر از ویرانی در جریان است. در میان آوارها، نه از آسمان، که از دلِ انسانها نوری برمیخیزد؛ نوری که ثابت میکند جنگ میتواند دیوارها را فرو ریزد، اما هرگز نمیتواند از ریشههای عشق و همدلی در روح بشر، چشمپوشی کند.
گاهی جهان چنان در غبار و دود فرو میرود که آدم خیال میکند خورشید برای همیشه پشت ابر مانده است. صدای موشک، بوی خاک و ترس، همهچیز را سنگین میکند؛ گویی زندگی نفسش را حبس کرده است . اما درست در همان لحظهها، جایی در میان این تیرگی، نوری کوچک میدرخشد ، نوری که نه از آسمان میآید و نه از برقِ جنگافزارها؛ از دلها برمیخیزد
از نگاه زنی که در آغوش خاکستر، کودکش را میفشارد و به او قوت قلب میدهد، از مردی که دست همسایهاش را از زیر آوار میگیرد، از نوجوانی که با دستان زخمی، نان میان همسایهها تقسیم میکند، از جوانی که در میان خاک و ترس، صدای آرامش را به دیگران هدیه میدهد.
تاریخ بارها شاهد چنین لحظههایی بوده است. ملتهایی که از دلِ ویرانی، از زیر تیرگیِ دود، دوباره برخاستند؛ شهرهایی که سوخته بودند دوباره آباد شدند، و دلهایی که شکسته بودند دوباره توانستند بخندند و دوست بدارند. جنگ میتواند خانهها را خراب کند، اما نمیتواند عشق را از دلها بیرون بکشد. میتواند دیوارها را فرو بریزد، اما نمیتواند حس همدلی را ویران کند. انسان، همانقدر که شکننده است، پایدار است؛ در دلِ رنج، در دلِ ترس، همیشه جایی از روحش روشن میماند.
و شاید راز بقا همین باشد: اینکه هنوز در میان صدای آژیرها، کسی برای دیگری چای میریزد؛ کسی گوش میدهد، کسی دلداری میدهد، کسی هنوز باور دارد که زندگی ادامه دارد.
هر لبخندِ کوچک، هر کمکِ بیصدا، هر واژهٔ تسلیبخش، در چنین روزهایی معنایی بسیار بزرگ دارد؛ چون هرکدام، چراغیاند که تاریکی را پس میرانند. وقتی دشمن، سقف خانهای را میشکافد، هنوز در جایی دیگر مادری نان را به همسایهاش میدهد، کودکی در خرابه لبخند میزند، و پیرمردی دعایش را زیر لب زمزمه میکند. این یعنی: زندگی هنوز پابرجاست.
شاید امید، همان لحظهای است که انسان تصمیم میگیرد با وجودِ همهٔ سختیها، هنوز انسان بماند. نه فرار کند از رنج، بلکه آن را به شجاعت بدل کند. تصمیم بگیرد بسازد، نه بسوزد؛ ببخشد، نه فراموش کند. امید یعنی ادامه دادن، نه چون راه آسان است، بلکه چون انسان هنوز ایمان دارد که صبح، دوباره از دل تاریکی میروید.
و صبح، هرچقدر هم که دیر بیاید، برمیگردد. باز همان کوچههایی که امروز در گرد و خاک خاموشاند، پر از صدای بازی بچهها خواهد شد. باز نسیمِ تازه، از میان پنجرههای ساختهشدهٔ دوباره میگذرد، و مردم بر خرابههای دیروز، بذر زندگی تازه میکارند.
تا آن روز، باید چراغها را در دلها نگه داشت. باید هنوز شعر گفت، باید هنوز دستها را گرفت، باید هنوز انسان ماند. زیرا امید، هدیهای نیست که کسی به ما بدهد؛ امید «انتخاب» ماست. انتخابِ اینکه در تاریکی بمانیم یا چراغی روشن کنیم. و ما، همیشه مردمان چراغها بودهایم.
ارسال دیدگاه