روایت معلمی که از دل شکسته دانش‌آموز، امید ساخت

تهران (پانا) - نوشین محمدی؛ معلم پایه ششم دبستان بنازاده اصفهان، وقتی با بیماری سخت قامتی و افسردگی عمیق یکی از شاگردانش روبه‌رو شد، نه تنها دست از تلاش برنداشت، بلکه با پیگیری زیاد و با کمک مادرانی مهربان، هزینه سنگین درمان، داروی یک سال و عمل جراحی دانش‌آموز مبتلا به بیماری روماتیسم را فراهم کرد.

کد مطلب: ۱۷۰۷۹۹۸
لینک کوتاه کپی شد
روایت معلمی که از دل شکسته دانش‌آموز، امید ساخت

در دبستان بنازاده از ناحیه چهار شهر اصفهان، جایی که مهربانی هنوز معنا دارد، معلمی ثابت کرد قلب پاک، بزرگترین سرمایه برای تغییر زندگی یک کودک است. نوشین محمدی، معلم پایه ششم دبستان بنازاده، وقتی با بیماری سخت قامتی و افسردگی عمیق یکی از شاگردانش روبه‌رو شد، نه تنها دست از تلاش برنداشت، بلکه با پیگیری زیاد و با کمک مادرانی مهربان، هزینه سنگین درمان، داروی یک سال و عمل جراحی دانش‌آموز مبتلا به بیماری روماتیسم را فراهم کرد. در این گفت‌وگو، پای صحبت خانم نوشین محمدی می‌نشینیم.

خانم محمدی، لطفاً ابتدا خودتان را معرفی کنید. تحصیلاتتان چیست؟ در کدام مدرسه و مقطع تدریس می‌کنید و چند سال سابقه دارید؟ چه شد که شغل معلمی را انتخاب کردید؟

من نوشین محمدی هستم، کارشناسی علوم تربیتی (مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی). در پایه ششم دبستان بنازاده از ناحیه چهار استان اصفهان تدریس می‌کنم. کارم را از سال ۱۳۸۲ با بچه‌های استثنایی شروع کردم و از سال ۱۳۸۴ به‌طور رسمی در کلاس درس حاضر شدم. الان بیش از بیست سال سابقه دارم و از همان سال اول نظام ۳-۳-۶، معلم پایه ششم بوده‌ام. اما اینکه چرا معلم شدم... باید برگردم به کلاس دوم دبستان. معلمم به من گفت: «دختر گلم، تو در آینده معلم خوبی می‌شوی.»  و مرا خیلی تشویق می کردند. از طرفی، مادرم همیشه این آرزو را داشت. همان سال اول دانشگاه، کارم را با بازدید از یک مرکز اوتیسم شروع کردم و این مسیر ادامه پیدا کرد.

چطور متوجه مشکل دانش‌آموزتان شدید؟

به خاطر آمادگی برای آزمون تیزهوشان، بچه‌ها مجبورند مطالب زیادی یادداشت کنند. من به دفتر فارسی بچه‌ها «دفتر تلاش» می‌گویم. دیدم یکی از دانش‌آموزانم خیلی بدخط و درشت‌خط می‌نویسد و مطالب را مرتب ثبت نکرده.  و بسیاری از کلمات را جا انداخته است ، متوجه شدم مشکل جسمی دارد. بعد از جلسه اولیا در مهرماه، با مادرش صحبت کردم و فهمیدم  دانش آموز از کودکی دچار روماتیسم شدید، انحراف لگن و مشکل در انگشتان دست است. زود خسته می‌شود و از نظر روحی بسیار افسرده بود. هیچ‌وقت دستش را در کلاس بالا نمی‌برد و از ظاهر خودش ناراضی بود.

چگونه با خانواده او ارتباط گرفتید؟

همان جلسه اولیا، از مادرش خواستم بعد از جلسه بماند. مادر گفت هزینه‌های درمان خیلی بالاست و پدر دانش‌آموز کارگر است. خانواده توان ادامه درمان را نداشتند. یک روز که دانش‌آموز غیبت کرده بود، من در کلاس به بچه‌ها گفتم: «ما همه یک خانواده‌ایم، ممکن است برای هرکدام از ما اتفاقی بیفتد، نباید همدیگر را مسخره کنیم.» بعد از آن جلسه، دیگر هیچ بی‌مهری در کلاس ندیدم و همه با هم برادر شدند.

هزینه‌های درمان را چطور تأمین کردید؟

خیلی سخت. ابتدا با خانواده خودم مشورت کردم، اما هزینه زیاد بود. چندین جا را رفتم و جواب رد شنیدم. یک شب در دهه فاطمیه، از کلاس خصوصی برمی‌گشتم. با کسی که می‌دانستم توان مالی دارد تماس گرفتم، اما جواب مثبت نشنیدم. پشت فرمون ماشین آنقدر گریه کردم که دلم شکست. به حضرت زهرا (س) گفتم: «یا زهرا، من برای کمک به این بچه دارم می‌آیم، خودت کمک کن.» به یک موکب خیابانی رسیدم، هر پول نقدی که داشتم در صندوق انداختم و گفتم: «تا ولادت شما، هزینه درمان این بچه را جور کنید.» چهار روز به ولادت حضرت زهرا مانده بود که نصف مبلغ به حساب خانواده واریز شد.

اصلی‌ترین کمک را مادران مدرسه غیرانتفاعی (شیفت دوم من) کردند. در جلسه با اولیا، مشکل را گفتم. یکی از مادران خودش بانی شد و از طریق شماره کارت شخصی‌اش هزینه جمع‌آوری کرد.  الان داروی یک سال این دانش‌آموز (ماهیانه حدود بیست میلیون تومان) تأمین شده، همچنین هزینه وسایل پزشکی و عمل (بین ۱۴۰ تا ۱۵۰ میلیون تومان) پرداخت شده است. اما همچنان برای داروی سال های آینده دانش آموز نیار به کمک داریم. همچنین خانواده این دانش آموز در شرایط سخت معیشتی هستند.

آیا در فرایند درمان در کنار خانواده بودید؟ مثلاً در روز عمل حضور داشتید و چه احساسی داشتید؟

عمل جراحی اصلی ان‌شاءالله خرداد ماه در تهران انجام می‌شود. من حتماً در جریان خواهم بود. اما در تمام مراحل دارو و مشاوره، شب‌ها با همسرم (کارشناس مسئول ارزیابی عملکرد ناحیه چهار) مشورت می‌کردم که چطور با این دانش‌آموز رفتار کنم. وقتی اولین کمک واریز شد، انگار خودم دوباره متولد شدم. گریه شوق کردم.

تاکنون چه تغییراتی در روحیه دانش آموز  دیده شده است؟

همین امید به درمان معجزه کرده است. دانش‌آموزی که افسرده و گوشه‌گیر بود و حالا اعتمادبه‌نفس پیدا کرده. من هر روز به او می‌گویم  ما خداوند را در زندگیمان داریم و اون همیشه پناه ما خواهد بود برای او هر روز جملات انگیزشی می نویسم اوکم‌کم از لاک خودش بیرون آمد. در درس‌ها پیشرفت کرد و در کلاس داوطلب می شود.مثلا همیشه در زنگ ورزش در سالها قبل روی نیمکت می نشست اما امسال از او خواستم بازی فکری بیاورد و همراه با او شطرنج بازی می کردم.

احساس خانواده دانش‌آموز چه بود؟

مادرش با اشک گفت: «خانم محمدی، ما به جایی رسیده بودیم که دیگر توان ادامه نداشتیم. شما دوباره ما را برگرداندید.» خود دانش‌آموز یک روز به من گفت: «خانم، همه چی تمام شده.» من گفتم: «خدا هست و ما را تنها نمی‌گذارد.» حالا او لبخند می‌زند و می‌گوید: «خانم، می‌دونی یه چیزی بگم؟ خیلی دوست دارم.» آن لبخند، ارزش تمام خستگی‌هایم را دارد.

سخن پایانی خانم محمدی:

«من یک معلم حق‌التدریس آزادم، نه رسمی. حقوق ثابت ندارم و بعد از بیست سال، هنوز حقم به‌درستی داده نمی‌شود. اما این مسائل باعث نشده است تا ذره ای از عشق و علاقه من شغل معلمی کاسته شود چون در طول همیشه این سالها عشق و مبحت دانش آموزانم همراه من بوده است. از آن مادرانی که کمک کردند بینهایت سپاسگزارم.  از همسرم هم تشکر می‌کنم که در این راه مشاور خوبی برایم بود.»

 

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار