روایت یک خبرنگار از خلوت نوجوانها با خدا؛
دور از دنیا، نزدیکتر به خود و خدا
تهران (پانا) - صدای خنده چند نوجوان میآمد. بعضیها با گوشیهایشان مشغول بودند و بعضی دیگر با نگاههای کنجکاو اطراف را برانداز میکردند. خودم هم در همین فضا ایستاده بودم. ذهن ما پُر بود از مدرسه، امتحان، دوست، آینده و هزار فکر ریز و درشت دیگر. یکی از نوجوانها آرام گفت: «نمیدونم چرا اومدم، فقط حسش بود.» واقعیت این است که کسی دقیق نمیداند این سه روز قرار است چه تغییری ایجاد کند.
این، بخشی از روایت یک نوجوان بود برای من؛ منِ خبرنگاری که آمده بودم حالوهوای نوجوانها را در سه روزی متفاوت از زندگیشان، از نزدیک ببینم. حالا که امروز آخرین روز اعتکاف است، از اول تا آخر مینویسم؛ از آنچه دیدم و از آنچه دل خودم هم کمکم به آن دل بست.
کمکم، همهچیز عوض شد. با بستهشدن درهای مسجد و شروع برنامهها، انگار یک مرز نامرئی کشیده شد؛ مرزی میان بیرون و درون. شلوغی دنیا پشت در ماند و نوجوانها آرامآرام وارد فضایی شدند که ریتمش با زندگی روزمره فرق داشت. اینجا زمان کندتر میگذشت و صداها آرامتر شده بودند. یک تجربه تدریجی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ تجربهای که از همان ساعتهای اول، خودش را در رفتارها نشان میداد.
نوجوانهایی را میدیدم که دیگر مثل قبل پُرجنبوجوش نبودند. نشستنها طولانیتر شده بود، نگاهها عمیقتر و سکوتها جدیتر. بعضی قرآن به دست گرفته بودند، بعضی سرشان پایین بود و بعضی چشمهایشان را بسته بودند. این خستگی نبود؛ یک جور تمرکز بود. انگار میخواستند چیزی را به خاطر بیاورند، با کسی حرف بزنند یا حرفهایی را بالاخره جایی بگویند. هرچه بود، سکوت حرف میزد؛ سکوتی که خالی نبود، پُر از فکر، پُر از دعا و پُر از سوالهایی که شاید برای اولین بار فرصت شنیده شدن پیدا کرده بودند.
نوجوانها روی فرشهای ساده مسجد نشسته بودند؛ رو به قبله، بدون عجله و بدون حواسپرتی. حالوهوای عجیبی در فضا جریان داشت. اعتکاف به آنها اجازه داده بود مکث کنند و به چیزهایی فکر کنند که معمولا در شلوغی زندگی گم میشود. نمازهای جماعت، دعاهای جمعی و لحظههای راز و نیاز، آرامآرام به ستونهای اصلی این سه روز تبدیل شده بود.
اما در این اعتکاف دانشآموزی، یک نکته برای من پُررنگتر از بقیه بود: حضور نوجوانها با حال واقعی خودشان؛ نه با نقش، نه با تظاهر. بعضی آرام اشک میریختند، بعضی فقط گوش میدادند و بعضی هنوز در حال شناختن این فضا بودند. با اینهمه، همه در یک مسیر مشترک حرکت میکردند؛ نزدیکتر شدن به خدا، هرکدام به اندازه دل و فهم خودشان.
چهرهها جدی اما آرام بود. هیجان اغراقشدهای دیده نمیشد. واقعا اینجا جایی برای دیده شدن نبود؛ جایی بود برای دیده شدنِ دل. گفتوگوهای کوتاهی شکل میگرفت. نوجوانها درباره دعا، نماز، زندگی، آینده و حتی ترسهایشان حرف میزدند. خندههای آرامی هم بود؛ خندههایی که شلوغ نبود، اما گرم بود. دوستیهایی که در سکوت و کنار عبادت شکل میگرفت.
کمکم فهمیدم اعتکاف، یک مراسم رسمی نیست؛ بلکه یک تجربه جمعیِ واقعی است. اعتکاف دانشآموزی تمرین صبر است؛ تمرین آرام بودن در دنیایی که همیشه عجله دارد. تمرین گوش دادن؛ به دعا، به سکوت و به خود. در این سه روز، تلفنهای همراه کمرنگ شده بودند و ذهنها فرصت نفس کشیدن پیدا کرده بودند. وقتی با نوجوانها صحبت میکردم، برای خیلیهایشان همین فاصله گرفتن از شلوغی بیرون، مهمترین دستاورد اعتکاف بود؛ فرصتی برای بازنگری و برای پرسیدن این سوال ساده اما جدی: چه چیزی واقعا برایم مهم است؟
از مسجد میگفتند؛ از اینکه برایشان پناهگاهی امن شده است. جایی برای فکر کردن، دعا کردن و ساختن یک ارتباط ساده و صادقانه با خدا. جایی که نوجوان میتواند بدون ترس، بدون قضاوت و بدون عجله، ساکت شود.
حالا اعتکاف دارد تمام میشود و فضا رنگ دیگری گرفته است. نگاهها سنگینتر شده و سکوت، بوی دلتنگی میدهد. انگار هیچکس دلش نمیخواهد این حال تمام شود. غمی آرام در چهرهها نشسته؛ غمِ جدا شدن از سکوتی که تازه با آن دوست شدهاند.
اعتکاف تمام میشود، اما چیزی در نوجوانها تغییر کرده است. آنها با خودشان برمیگردند؛ با سکوتی که معنا پیدا کرده، با نمازی که جدیتر شده و با رابطهای صمیمیتر با خدا. پایان اعتکاف، شروع یک راه تازه است؛ راهی که شاید سخت باشد، اما حالا نوجوانها میدانند گاهی برای ادامه دادن، باید یکبار ایستاد، ساکت شد و از دلِ همین سکوت، شروعی تازه ساخت.
ارسال دیدگاه