روایتی از ژرفای جان یک دانشآموز خبرنگار در شب وداع با سردار دلها؛
قسمت دوم روایت «قرار ناتمام با مرد میدان»
نظرکهریزی(پانا) -گاهی بعضی قرارها، ناتمام میمانند؛ نه بهخاطر نرسیدن، بلکه چون مقصدشان آسمان است.آنچه میخوانید، ادامهی شبی است که زمین تاب حضور مرد میدان را نداشت.
پس از مدتی، هواپیما آرام بر باند فرودگاه بغداد نشست. پیاده شدیم. ساعت حوالی دوازده شب بود. بغداد، پایتخت عراق، حالوهوای عجیبی داشت؛ شهری غرق در غم و دلتنگی.
جو سنگینی همهجا را فرا گرفته بود.گاهی باد ملایمی زوزه میکشید و میگذشت و دوباره سکوت،بیرحمانه همهچیز را در آغوش میگرفت. انگار خاک عراق میدانست چه عزیز بزرگی قدم به سرزمینش گذاشته است.
سردار با لبخند وارد محوطه فرودگاه شد.هر که او را میدید، مبهوت میماند؛ باورشان نمیشد این مرد بزرگ را از نزدیک میبینند.محبوبیتی داشت که دل عراقیها را هم ربوده بود.
از پلهها پایین آمدیم.همانجا شهید ابومهدی المهندس با لبخندی گرم و صمیمی به استقبالمان آمد.بیدرنگ سردار را در آغوش گرفت؛ اشک شوق گوشهی چشمانش را پر کرده بود. بعد، تکتک بچهها را در آغوش کشید و خوشآمد گفت.
از فرودگاه بیرون آمدیم.هنگام سوار شدن به خودروها، سردار ایستاد، رو به بچهها کرد و لبخندی زد؛ بیکلام، اما پر از معنا.
سردار بههمراه ابومهدی سوار خودروی اول شدند.چند نفر دیگر هم داخل همان خودرو بودند. دستی برایمان تکان داد و ما سوار خودروی دوم شدیم؛ ماشینهایی که مقصدشان در این دنیا یکی بود، اما در آن دنیا.
پشت سر خودروی اول حرکت کردیم. جاده خلوت و خاموش بود، اما به خدای زمین و زمان، طوفانی در وجودم برپا بود که تنم را میلرزاند.آن شب همهچیز رنگ دیگری داشت؛ گویی همهچیز بوی شهادت میداد.
چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود. ساعت حدود ۱:۲۰ بامداد بود که ناگهان آسمان رنگ عوض کرد.صدای غرش و انفجار پیچید،نور همهجا را بلعید و خودروی جلویی، در چشمبههمزدنی منفجر شد.
فقط فریاد زدم: «یا حسین»
لحظهای سکوت مطلق حاکم شد.همهچیز پیش چشمم تیرهوتار بود. وقتی به خودم آمدم، دیدم خودرویی که سردار سوارش بود، دیگر وجود ندارد.ماشین ما و خودروهای دیگر آسیب دیده بودند.
نمیدانم چطور خودم را به آنجا رساندم. با پیکرهای زخمی و تکهتکه روبهرو شدم. زانوهایم سست شد، روی زمین افتادم و فقط گفتم: «یا حسین»
میان آتش و شعلهها، ناگهان چشمم به انگشتر عقیق سرخ سردار افتاد؛ انگشتری که همیشه در دستش بود، اینبار روی زمین.
زانوهایم را بغل گرفتم، فریاد زدم، گریه کردم، خودم را زدم. دلشورههایم بیدلیل نبود.حس میکردم قلبم ایستاده. اشکهایم مثل رود جاری بود و من میسوختم. نمیتوانستم باور کنم سردار رفته است.نمیتوانستم بپذیرم آن بزرگمرد ایران شهید شده. مردی که دشمنان از سایهاش میترسیدند.
لعنت خدا بر باعث و بانی این ترور. آن لحظه فقط آمریکا را نفرین میکردم. دلم آتش گرفته بود و کاری از دستم برنمیآمد.خندههای سردار جلوی چشمم بود و با بغض میگفتم: «سردار! بالاخره به آرزویت رسیدی و ما را داغدار کردی.»
آسمان بامداد، غم و زیبایی را درهم آمیخته بود؛ گویی خدا آغوشش را به روی این شهیدان گشوده بود.
اما نه! سردار نرفته بود. سردار نمرده بود.
او فقط فرداها را ترک کرده بود، اما در دیروزهای ما جاودانه مانده بود.
آن شب تلخ، در تاریکی بامدادِ ساعت ۱:۲۰، آسمان خون گریست.
قلبها شکست، قامتها خم شد، اما ارادهها، آرمانها و پیمانها استوارتر شدند.
من آن شب شاهد پرواز یک بزرگمرد بودم؛ مردی که هنوز هم پس از شش سال، دشمن با شنیدن نامش میلرزد.
حاج قاسم سلیمانی، پدر ایران، شش سال است که به آسمان رفته، اما مردم هنوز برایش خون گریه میکنند و با اشکهایشان محکم میگویند: «شهادت افتخار ماست.»
برای تو مینویسم، سردار من:
آفتاب ندمیده،
شب سیاهتر شد
آسمان با داغ رفتنت
خون گریست
زمین یکباره فرو ریخت
رهبر را ندیدی
که چگونه کمرش خم شد
اما ما اینجاییم
ایستادهایم
دقیقاً وسط میدان
صدای گامهایت
هنوز در گوش جانم است
اینبار
از آسمان میآید
دلم از فراقت شکسته
تو رفتی
و من هنوز با آمدنت عهد بستهام
تو رفتی
و من جا ماندم
آری سردار…
شادیهایمان
با همان ساک دستی کوچکت رفت
و ما ماندیم
با غمِ نبودت…
ارسال دیدگاه