دورود (پانا)-روزی جوانی نزد حکیمی میرسد، با چشمی خسته و دلی پرغبار. از آنچه زمانی عشق و شورش را برانگیخته بود، اکنون تنها سایهای در خاطرش مانده. حکیم اما به او میآموزد که زیبایی نه در چهرهی جهان، بلکه در نگاهِ انسان نهفته است و آنگاه که دل آلوده شود، هیچ دیداری زیبا نخواهد ماند.