شهریار(پانا)- در شهر آرام میناب، جایی میان نخلها و هوای همیشه گرم جنوب، مدرسهای بود که صدای خنده دانشآموزانش هر صبح مثل نسیم از حیاط میگذشت و در کوچهها میپیچید. آنها کودکانی بودند با رویاهای ساده؛ یکی آرزو داشت پزشک شود، دیگری مهندس، و بعضی فقط دوست داشتند زودتر زنگ آخر بخورد و بروند فوتبال بازی کنند.