نتایج جستجو : اعتمادسازی

  • مردی سحرگاه بیدار شد تا برای عبادت راهی مسجد شود. خواست پوستین به تن کند که دید سگی با موهای خیس بر پوستین خوابیده است و ناگزیر بی‌پوستین خواست که خروج کند. هوا بسیار سرد بود و بازگشت، با عصا به سگ زد و سگ از روی پوستین برخاست. نماز و عبادت با پوستین نجس‌شده با موی خیس سگ امکان نداشت. اما در آن تاریکی پیش خود گفت «ان‌شاءا... گربه بود.»