روایت پرواز خیال در آستان نور

رباط‌کریم(پانا)-در میان هیاهوی این جهان، چشمانم را می بندم، تا از غم و غبار روزگار رها شوم. در این سفر خیالی، من به دنبال آن آرامشی می گردم که در خاک توس دفن شده است.جایی که چشمها میان اشک شهادت و شوق دیدار در نوسان اند.

کد مطلب: ۱۷۲۹۴۲۱
لینک کوتاه کپی شد
روایت پرواز خیال در آستان نور

زائری بارانی ام آقا پناهم می دهی؟

می خواهم سفری کنم به صحن و سرای سلطان توس، اما اینبار نه با پای تن که با پای دل.

اینک که سعادت حضور در جوار امام خوبیها را ندارم و رویای زیارت را در دل می پرورانم، پرنده ی خیالم را به سوی آن بارگاه نورانی پرواز می دهم.

کفشهایم را به کفشداری تحویل داده و قدم بر سنگ های صیقلی و براق صحن زیبایتان می گذارم. همین که اولین قدم را به سوی حرم بر می دارم انگار تمام غصه ها از دلم پر می کشد و وجودم پر از شور می شود.

چشمم که به ضریح طلایی می افتد، اشک مجال نمی دهد و بی اختیار بر گونه ام جاری می شود،اشکی که خود گواه همه چیز است.

جلوتر می روم، دستانم را محکم بر دور ضریح حلقه کرده و این دلِ شکسته را به پنجره فولاد گره می زنم.

آقاجانم! مگر می توان مَحرمی به مهربانی شما پیدا کرد، پس سفره دلم را نزد شما می گشایم و رازهای قلب بی قرارم را فاش می کنم.

خوردن یک استکان چای از چایخانه باصفایتان عجیب به دل می نشیند و خستگی های تن و جان را به در می کند.

نشستن روی فرشهای حرم و زیر این گنبد بهشتی، آرزوی هر دلداده‌ای است.

مولای من! چه جاذبه ای دارید که هر کسی به سوی شما می آید ودلش را به نامتان پیوند می زند، عطوفت و مهربانی را از شما به یادگار می برد.

سفره  کرم و بزرگیتان همیشه باز است و دست رد به سینه عاشقانتان نمی‌زنید.

یقین دارم که علت همین است که زائرانتان از دور و نزدیک سختی راه را به جان خریده و خود را به ایوان طلا می رسانند. می آیند تا غبار غم و اندوه را از سینه بیرون کرده و باروحی سبک چون کبوتران حرم، گِرد این حریم نور طواف کنند.

نویسنده : دلنش‌آموز یاس امامی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار