سربازان بیادعا، قهرمانان ابدی
کرج(پانا)_ در پی حملهٔ ناجوانمردانهٔ کوردلان تروریست به پادگان ارتش در ایرانشهر، جمعی از سربازان غیور وطن که حافظان آرامش مرزها بودند، به فیض شهادت نائل آمدند. این حادثهٔ تلخ، بار دیگر نشان داد که پاسداران امنیت این سرزمین، برای حفظ آرامش هموطنان، تا آخرین قطرهٔ خون خود ایستادهاند و این جنایت، تنها عزم ملت را برای مقابله با تروریسم راسختر خواهد کرد.
امروز آمدم و گوشهای از اتاق با خودم و خدایم خلوت کنم. در این خلوتم انگار کسانی حضور داشتند که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند.
خواستم کاری کنم. آمدم پشت میز و دفتر و قلمم را برداشتم. از کجا و چه بگویم؟ از مظلومانه و غریبانه شهید شدنشان؟ از پدر و مادرانی که در خانه منتظر دستهگلشان هستند؟ از آن خواهر و برادرانی که هر روزشان را با یاد برادرشان شب میکنند؟ یا از آن دشمنی که حرف انسانیت میزند و ذرهای از انسانیت نمیداند.
اول از نوگلان پرپر شده میگویم. از همانها که در آن آسایشگاه، جایی که قرار بود سرشار از آرامش و امنیت باشد، به درجه رفیع شهادت نائل شدند. سربازانی که چند روز بیشتر به پایان خدمتشان نمانده بود. سربازی که هر روز تصور خانه و خانواده را میکرد و دلش برای آغوش مادر لک زده بود.
سربازی که لحظهبهلحظه اتفاقات را مینوشت، بیخبر از آنکه دفتر خاطراتش ناتمام خواهد ماند. و آن شب... سربازی پست خود را تحویل داد و سربازی دیگر پست را تحویل گرفت. هر کدام با آرزویی در دل. پلکهایشان از خستگی سنگین شده بود و به خوابی عمیق فرو رفتند. درست در همان لحظه، دشمن ناجوانمرد در آسمان ایرانشهر پیدا شد و بر آسایشگاه سربازانی فرود آمد که برای خدمت به وطن آمده بودند.
سربازانی که جانشان را فدای ایران کردند. دشمن از عشق به وطنی که در دل این جوانان بود ترسید. ترسید و ناجوانمردانه، در خواب به جنگشان آمد. اما حالا این سربازان، در امنترین و آرامترین جای عالم، در بهشت، آرمیدهاند. و حالا میرسیم به پدر و مادران، به خواهران و برادران... تو میخواهی جواب این خانواده را چطور بدهی؟ جگرگوشهشان را اینگونه ناجوانمردانه شهید کردی. کمر پدر شکسته است از داغ از دست دادن نوگلش. مادری هست که میخندد.
اما پشت آن خنده، دریایی از غم موج میزند. خواهری که نشسته روبهروی در، چشم به راه، تا شاید خبر دروغ باشد. شاید برادرش از راه برسد و بگوید: «خواهرم! من برگشتم...» اما ای آمریکا، ای صهیونیست، خوب گوش کن! اگر در جنگ تنبهتن با این سربازان روبهرو میشدی، شکی نیست که شکست میخوردی. برای همین بود که در خواب، مظلومانه به جانشان افتادی. ترسیدی... ترسیدی از دلاوریشان، از غیرتشان، از عشقشان به ایران. اما بدان و آگاه باش: کسی حق دارد حرف انسانیت و شرافت بزند که خودش سر از این واژهها درآورد. امروز یاد این نوگلان پرپر شده، تا ابد در قلب ایران جاودانه است.
ارسال دیدگاه