روزی که ایران آرام اشک ریخت؛ روایت یک نوجوان از وداع با امام شهید
شهریار(پانا)- بعضی روزها را نمیشود فقط با تاریخ به یاد آورد؛ باید آنها را با اشک، با بغض و با سکوت به خاطر سپرد. امروز، منِ نوجوان، در میان جمعیتی ایستادهام که آمدهاند تا با «امام شهید» خود وداع کنند؛ روزی که خیابانها پر از انسان است، اما دلها خالی از واژه.
امروز ایران حال دیگری دارد. انگار زمان آرامتر میگذرد و آسمان هم دلش گرفته است. از هر طرف، مردم آمدهاند؛ پیرمردی که عصایش را محکم گرفته، مادری که عکس امامش را در آغوش دارد، و نوجوانانی مثل من که شاید هیچوقت فکر نمیکردند روزی شاهد چنین لحظهای باشند.
در میان این جمعیت، هیچکس غریبه نیست. همه با یک احساس کنار هم ایستادهاند؛ احساس دلتنگی، عشق و وفاداری.
من به اطرافم نگاه میکنم. بعضیها اشک میریزند، بعضیها آرام دعا میخوانند و بعضی فقط به دوردست خیره شدهاند؛ انگار هنوز باورشان نمیشود که امروز، روز وداع است.
اما اینجا فقط غم نیست؛ چیزی بزرگتر در این جمعیت موج میزند... اتحاد.
امروز مردم آمدهاند تا بگویند مردان بزرگ شاید از میان ما بروند، اما راه و نامشان در قلب یک ملت زنده میماند.
منِ نوجوان، در میان این دریای انسان، به این فکر میکنم که تاریخ، این روز را فراموش نخواهد کرد؛ روزی که میلیونها قلب با هم تپیدند، میلیونها چشم اشک ریخت و یک ملت، با تمام وجود، آخرین سلامش را زمزمه کرد.
شاید سالها بعد، وقتی از من بپرسند آن روز کجا بودی، خواهم گفت:«من آنجا بودم؛ میان مردمی که با اشک، با افتخار و با عشق، با امام شهید خود وداع کردند؛ روزی که ایران غمگین بود، اما سربلند ایستاد.»
ارسال دیدگاه